۳۰م شهریور، ۱۳۸۹
فریاد می کشیدیم! نعره هایی ترسناک؛ بهانه نوشتنم کسی جز میلاد، پسردایی ام نیست. حرفهای یکشنبه شب او ۱۷/۰۵/۱۳۸۹ مرا به سفری نه چندان دور برد.. آن شب من، میلاد و ایرج برادر بزرگترم توی ماشین نشسته و بازگویی خاطرات گذشته می کردیم، من و میلاد خاطرات گذشته را با شور عجیبی بیان می کردیم و پی در پی به خوشی های آن روزها اشاره می کردیم، و حسرت آن روزها را می خوردیم؛ حسرت آزادی… . حسرت خاطراتی که برای اکنون ساخته بودیم. برادر بزرگم ایرج سراپا گوش بود. گاهی لبخند و گاهی قهقهه می زد. همان لحظه بدین فکر افتادم که...





