۰
این نوشتار توسط انی کاظمی در تاریخ ۱۳م بهمن، ۱۳۸۸ و در دسته "تاریخ باستان + تاریخ تمدن ایران باستان + هخامنشیان" ارسال شده است.

نگارنده :انی کاظمی

. [ ا د / دِ رِ دُوْ وُ ] (اِخ ) ( ) اسم این را چنین نوشته اند: در کتیبه های به پارسی قدیم ارْت خْشثْر، در توریة (کتاب عزرا و کتاب نحمیا) ارْت خشثتا، نویسندگان یونانی مانند دیودور،آریان ، سترابون و پولی ین آرْتاکسِرک سِس ْ، کتزیاس – آرت کسِرک سِس از نویسندگان قرون اسلامی ، ابن الندیم الوراق صاحب کتاب الفهرست – ارْطخْشثْت ، ابوریحان بیرونی – ارطخشثت و اردشیربن داراالثانی ، در داستان های ما این با اوّل و سوّم یک تن شده اند و از سه شاه فقط اسم اول (درازدست ) باقی مانده . از نویسندگان قرون اسلامی آنهائیکه از مدارک شرقی استفاده کرده اند، یعنی طبری و مسعودی و حمزه ٔاصفهانی و ثعالبی و غیره مانند داستانها فقط اسم درازدست را ذکر کرده اند یونانی ها برای امتیاز این از اول او را من ِمون گفته اند، که به معنی باحافظه است ، زیراچنانکه پلوتارک نوشته حافظه ٔ خوبی داشته است . بعضی گمان میکنند که این لقب را بپارسی قدیم ابی یه تاک میگفته اند. ابوالفرج اسم او را ارطحشثت الثانی ضبط کرده . پلوتارک گوید (، بند۱) ((داریوش از پروشات چهار پسر داشت : اول که بزرگتر از همه بود بعد کوروش ، استان و اُکزاثر . در ابتداء آرزیکاس نام داشت اگر چه دی نن او را اُآرتس مینامد وهر چند کتزیاس تاریخ خود را از افسانه های سخیف و مضحک پر کرده و با وجود این باور کردنی نیست تصور کنیم که کتزیاس حتی اسم شاهی را که در دربارش طبیب خود او، زن ، مادر و اولادش بوده ، نمیدانسته )). مقصود پلوتارک این است ، که دی نُن اشتباه کرده و قول کتزیاس صحیح است ، ولی وقتی که بنوشته های کتزیاس رجوع میکنیم می بینیم که او اسم را آرزاکس نوشته (پرسی کا کتاب ۱۹) نه آرزیکاس پس بهمان دلیل که پلوتارک ذکر کرده ، باید گفت که آرزیکاس پلوتارک مصحف آرزاکِس است ، و چون (چنانکه بیاید) یونانیها ارشکهای سلسله ٔ اشکانی را آرزاکِس مینامیدند، پس شکی نیست که اسم این شاه در ابتداء، یعنی قبل از جلوس بتخت ، ارشک بوده و آرزاکِس یونانی شده ٔ آن است .
نسب : چنانکه بالاتر گفته شد، پدر او داریوش دوم بود و مادرش پُروشات خواهر همان داریوش (چنانکه گذشت ، کتزیاس پُروشات را خاله ٔ داریوش دانسته ).
وقایع بدو سلطنت ، سوء قصد نسبت به اردشیر: پلوتارک گوید (اردشیر بند ۱-۲): کوروش از طفولیت تندخو و شدیدالعمل بود، اما اردشیر رفتاری ملایم و حسیاتی معتدل داشت او بحکم شاه و ملکه با زنی خردمند و زیبا ازدواج کرد و بعدها بر خلاف میل آنان این زن را نگاه داشت (مقصود قضیه تری تخم است ) پُروشات کوروش را بیش از اردشیر دوست میداشت و میخواست تخت و تاج شاهی پس از فوت داریوش نصیب او گردد بنابراین همین که شاه ناخوش شد ملکه او را از ایالت سواحل دریاها احضار کرد و کوروش ، به امید اینکه مادرش او را ولیعهد خواهد کرد، بمقر سلطنت پدر شتافت پُروشات برای اجرای خیال خود بهمان دلیل متشبث شد، که وقتی خشیارشا بتحریک دمارات متمسک شده بود، توضیح آنکه ملکه بشاه گفت : من ارشک را وقتی زائیدم که تو یک شخص عادی بودی ولی کوروش را زمانی ، که من ملکه بودم . این دلیل در مزاج شاه اثر نکرد، زیرا اعلام کرد، که ارشک جانشین اوست و موسوم به اردشیر خواهد بود. بعد کوروش را والی لیدیه و صفحات دریائی و سردار کرد (شاید این یگانه دفعه ای بود که داریوش در مقابل نیرنگ ها و اصرار پُروشات مقاومت کرده ). بعد از فوت داریوش اردشیر به پاسارگاد رفت ،تا در آن جا بوسیله ٔ کاهنان آداب تاجگذاری را بعمل آرد. در این شهر معبدی هست که متعلق به ربةالنوع جنگ است و باید حدس زد که معبد می نرو میباشد (می نرو، درنزد یونانی ها ربةالنوع عقل و جنگ بود. معبد پاسارگاد اناهیتا (ناهید) بوده و یونانیها این یزت را با می نیرو تطبیق میکردند م .) موافق آداب ، شاه میبایست داخل معبد شده و لباس خود را کنده لباسی را، که کوروش قدیم (مقصود کوروش بزرگ است ) قبل از این که بشاهی رسیده باشد، میپوشید، در برکند، و پس از اینکه قدری انجیر خشک خورد برگ تِربنت را بجود و مشروبی بیاشامد، که از سرکه و شیر ترکیب شده . اگر آداب دیگر بر حسب قانون مقرر است ، فقط معلوم کاهنان میباشد. در حینی که اردشیر میخواست آداب مذهبی را بجا آرد، تیسافرن او را آگاه کرد که کوروش سؤقصد نسبت به او دارد و برای تأیید این خبر کاهنی را، که سابقاً مربی کوروش بود و متاسف از اینکه او شاه نشده ، نزد اردشیر آورد. او شهادت داد که کوروش قصددارد در حین اجرای آداب مذهبی بشاه حمله کرده او رابکشد. بعضی گویند، که بمجرد این اسناد کوروش توقیف شد. برخی به این عقیده اند که کوروش داخل معبد شده پنهان گردید و کاهن مزبور قصد او را آشکار کرد. بهر حال پس از آن اردشیر حکم اعدام کوروش را داد و همین که این خبر به پُروشات رسید، دوان آمد و پسر خود را درآغوش کشیده بدن او را با گیسوان خود پوشید، گردن خود را بگردن او چسباند و چنان او را در برگرفت که جلاّد نمیتوانست ضربتی به کوروش وارد آورد، بی اینکه آن ضربت به پروشات هم اصابت کند. پس از اینکه ملکه فریادها برآورد و شیون ها کرد و چندان عجز و الحاح نمود و قسم داد و قسم خورد، تا بالاخره شاه از تقصیر کوروش درگذشت و حکم کرد، که فوراً به ایالت خود برگردد. کوروش پس از آن بطرف لیدیه حرکت کرد، و چنانکه بیاید، در آنجا یاغی شد. قبل از اینکه بشرح یاغی گری کوروش بپردازیم لازم است شمه ای از اردشیر و احوال او بگوئیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند ۴ – ۵): در مزاج شاه یک کندی طبیعی بود، که مردم آنرا بملاطفت و ملایمت تعبیر میکردند. اردشیر بنام و رفتار هم اسم خود، اردشیر درازدست ، رشک میبرد و میخواست مانند او رفتار کند. همه به او دست رسی داشتند، پاداشهائی که میداد عالی و موافق لیاقت اشخاص بود، در مجازات ها از حد اعتدال تجاوز نمی کرد و آنچه باعث وهن بود از مجازاتها می کاست . هدایائی که به او میدادند، با روی خوش میپذیرفت و بشاشت او در این موقع مقابله میکرد با مسرت اشخاصی که به او هدیه میدادند یا از او هدیه میگرفتند. اطوار خوشی ، که در موقع دادن هدیه بکسی ، مینمود، بر نیکی فطرت و کردارش گواهی میداد. و کوچک ترین هدیه را با مسرت میپذیرفت ، یک روز شخصی اُمیزوس نام انار فوق العاده درشتی به او هدیه کرد و اردشیر گفت ((قسم به میثر (مهر) که اگر شهر کوچکی را به این شخص بسپارند، او میتواند آنرا بزرگ کند)). در یکی از مسافرتهای او، وقتی که همه به او تقدیمی میدادند، کاسب فقیری چون چیزی نداشت بدهد بطرف رودی دوید و دو دست خود را پر از آب کرده نزد او آورد. اردشیر را این کار او بسیار خوش آمد و جامی برای او فرستاد، که پر از هزار دریک طلا بود . روزی اردشیر شنید، که اوکلیداس نامی از اهل لاسدمون نسبت به او حرفی زده ، که جسارت است بر اثر آن یکی از صاحب منصبان را فرمود به او بگوید: ((تو مختاری بر علیه شاه آنچه خواهی بگوئی و شاه هم میتواند آنچه خواهد بگوید و بکند)). تیری باذ روزی در شکارگاه بشاه نشان داد، که لباسش پاره شده . او در جواب گفت : چه کنم ؟ تیری باذ گفت لباسی دیگر بپوش و این لباس را، که در تن داری بمن ده . اردشیر جواب داد، این لباس را بتو میدهم ، ولی اجازه نمیدهم که آنرا در برکنی . تیری باذ که شخصی سبک مغز بود، فوراً لباس را پوشید و خود را با زینت هائی از زر، که فقط ملکه حق استعمال آن را داشت ، آراست همه از رفتار تیری باذ، که بر خلاف قانون بود، خشمناک شدند، ولی اردشیر خندیده گفت : تیری باذ این تزیینات را بتو دادم ، تا آن را مانند زنی استعمال کنی و این لباس را هم مانند دیوانه ای بپوشی )). رسم دربار پارسی چنین بود که کسی در سر میز شاه ، بجز مادر و زنش ، غذا نمیخورد و زن شاه پائین تر از او و مادرش بالاتر مینشست . اردشیر، اُستان واُگزاثر، دو برادر جوان خود را نیز بر سر میزش نشاند. از همه بیشتر این حرکت استاتیرا پارسی ها را خوش آمد، این ملکه در تخت روان باز و بی پرده حرکت میکرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه میداد، که به او نزدیک شده درودش گویند.
یاغیگری کوروش ، جنگ او بااردشیر: کوروش پس از ورود به آسیای صغیر تصمیم کرد که با اردشیر بجنگد و نظر به این مقصود با لاسدمونی هامربوط شد از آن ها سپاهیان اجیر خواست و وعده کرد به اشخاصی که پیاده هستند اسب بدهد برای سواران ارابه هائی تهیه کند بکسانی که زمین دارند دهاتی و به آنهائی که ده دارند شهرهائی ببخشد و جیره ٔ افراد را بقدر کفایت بپردازد. چنانکه پلوتارک گوید (اردشیر، بند۶):در مکاتباتش خودستائی کرده میگفت دل او از دل برادرش بزرگتر است و خود او در فلسفه و در سحر از برادر داناتر شراب بیش از برادر خود مینوشد و بهتر تحمل اثرات آن را میکند. اردشیر بعکس بقدری لطیف و نرم است که نه میتواند در موقع شکار کردن بر اسب نشیند و نه در جنگ بر گردونه ای قرار گیرد. علاوه بر سپاه لاسدمونی کوروش بتوسط طرفداران خود که بسیار بودند، در نهان سپاهی بزرگ از ممالک ایران تهیه میکرد، با پروشات سراً در مکاتبه بود و طرفداران شاه را میترسانید، که خبری به او ندهند. اگر سئوالی از او میشد جواب میداد ومینمود که این تجهیزات را بواسطه ٔ ضدیت تیسافرن میکند چه از نیرنگ های این والی اندیشناک است . اردشیر راحت طلب هم با نظر اغماض و بی قیدی بکارهای او مینگریست و نیز باید در نظر داشت که اوضاع دربار ازجهة کارهای بی رویه ٔ داریوش دوم و سستی و ضعف چند شاه اخیر نجباء و مردم را ناراضی کرده بود و اکثر درباریان و مردم میخواستند، شخصی پیدا شود که دارای اراده ٔ قوی و فکر باز بوده اوضاع را اصلاح و خرابی ها را مرمت کند. مثلاً پلوتارک گوید (اردشیر، بندششم ): اشخاصی که عاشق تجدد بودند و نیز کسانی که نمی توانند راحت بنشینند میگفتند: اوضاع مملکت پادشاهی را اقتضاء میکند، که مانند کوروش ممتاز آزادی طلب رزمی و سخی باشدو چنین دولت بزرگ را باید شاهی پر جرأت و جاه طلب اداره کند. پروشات از این افکار استفاده کرده توسط طرفداران و همدستان خود در میان مردم انتشار میداد که چنین شخصی کوروش است وحرفهای او مؤثر میافتاد چه تصور میکردند که کوروش دردها را آشکار کرده در پی یافتن درمان خواهد بود. از طرف دیگر استاتیرا زن اردشیر چون میدید مردم از اوضاع ناراضی اند برای جذب قلوب درکوچه ها حرکت کرده زنهای رهگذر را میطلبید و در باره ٔ آنها ملاطفت میداشت . کوروش هم هر کسی را که اردشیر نزد او میفرستاد رو بخود میکرد و قبل از اینکه بدربار برگردند طرفدار خود می ساخت و نیز میکوشید که اهالی ایالت او از حسن اداره اش راضی باشند جدّ او مخصوصاًمعطوف بجمع کردن سپاه بود و بهمه توصیه میکرد که ازسپاهیان پلوپونس تا بتوانند بیشتر اجیر کنند و در همه جا انتشار میداد که چون از طرف تیسافرن نگران است ، این قشون را تهیه میکند. شهرهای ینیانی که بحکم شاه جزو ایالت تیسافرن بودند، در این موقع شوریده به استثنای شهر می لت بطرف کوروش رفتند (از اینجا روشن است که مستعمرات ینیانی در آسیای صغیر در این زمان تابع ایران بودند. م ). شهر می لت هم میخواست همان کار کند ولی تیسافرن بموقع آگاه شد و چند نفر سردسته ٔ شورش طلبان را معدوم و باقی را تبعید کرد. اینها را کورورش بطرف خود طلبید و پس از اینکه قشونی تهیه شد این شهر را از خشگی و دریا در محاصره گذاشته خواست تبعیدشدگان را بشهر وارد کند و این پیش آمد را باز بهانه قرار داد تا باز سپاهیانی بگیرد. زمانی که کوروش هنوز در سارد بود قشون یونانی او در رسید کسنیاس آرکادی با چهار هزار نفر سپاهی سنگین اسلحه وارد شد، پروکسِن با هزار و پانصد نفر سنگین اسلحه و پانصد نفر سبک اسلحه ، سوف نت با هزارنفر سنگین اسلحه ، سقراط آخائی و پاسیون مگاری هر یک با پانصد نفر. (گزنفون . سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۱) وقتی که تیسافرن دانست که اینقدر صاحب منصب یونانی وارد سارد شده برای او تردیدی باقی نماند که این تهیه برای جنگ با قوم پی سی دیان خیلی زیاد است (کوروش جنگ را با این قوم بهانه قرار داده بود و میگفت که می خواهد آنها را از مساکنشان خارج کند. م .) و درحال بطرف پایتخت حرکت کرد تااردشیر را از وقایع آگاه گرداند. پروشات همواره بشاه میگفت اخباری که تیسافرن میدهد مبنی بر غرض است و این والی دشمن کوروش میباشد پس از ورود تیسافرن اطلاعات او باعث تشویش و اضطراب دربار گردید و همه تقصیر عمده را به پروشات و طرفداران او متوجه کردند ولی حرف کسی به پروشات بقدر توبیخ و ملامت استاتیرا که فوق العاده از یاغیگری کوروش اندوهناک بود اثر نکرد زیرا این ملکه بالاخره ملاحظه را بیک سو نهاده بی پروا به پروشات گفت کجا است قولهائی که شما به پسرتان میدادید،عجز و الحاح شما برای خلاصی کوروش در موقعی ، که او سؤقصد بحیات برادر خود کرد، چه نتیجه داد؟ آتش جنگ را شما افروخته اید و شما ما را دچار این سختی کرده اید، (پلوتارک ، کتاب اردشیر، بند۷). این سخنان آتش کینه را در دل پروشات برافروخت و او تصمیم بر هلاک استاتیرا کرده منتظر فرصت شد، تا نقشه ٔ شوم خود را اجرا کند. کتزیاس گوید، که این زن نقشه ٔ خود را راجع بکشتن ملکه در موقع جنگ اجراء کرد. پلوتارک در این باب چنین قضاوت میکند: ((با وجود اینکه کتزیاس از حقایق دورمیشود، تا افسانه ها یا حکایات حزن انگیز در تاریخ خود داخل کند، باز نمی توان تصور کرد، که او تاریخ واقعه را نمیدانسته ، زیرا او خود شاهد قضایا بوده و موجبی هم نداشته ، که تاریخ را پس و پیش کند)). (اردشیر،بند۷).
عزیمت کوروش بجنگ اردشیر (۴۰۱ ق .م .): وقایع این جنگ را گزنفون آتنی ، که در قشون کوروش بود، نوشته و پلوتارک از این جهت که نوشته های او را صحیح میدانسته ، بشرح کیفیات این جنگ نپرداخته و فقط نظریاتی اظهار کرده علاوه بر این دو مّورخ ، دو نفر دیگر هم وقایع این جنگ را نوشته بودند: یکی کتزیاس و دی نن . از چهار نفر مذکور سه نفرشان ، یعنی گزنفون ، کتزیاس و دی نُن از نویسندگان معاصرند و حتی دو نفر اولی در جنگ شرکت داشته اند، ولی گرنفون وقایع را مشروح تر نوشته و کیفیات جنگ را از ابتدای قشون کشی کوروش به قصد اردشیر تا برگشتن یونانیهای سپاه او بیونان ذکر کرده . اما پلوتارک کتاب خود را راجع به اردشیر تقریباً چهارصد و هشتاد سال پس از این واقعه نوشته ، بهر حال سعی خواهیم کرد، که مضامین نوشته های مورخین و نویسندگان عهد قدیم را در این مبحث ذکر کنیم .
مضامین نوشته های گزنفون ، از ساردتا کیلیکیه : چنانکه کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۲): قشون کوروش ، که ترکیب آن بالاتر ذکر شد، حرکت کرد، از لیدیه بیرون آمد. سپس در سه روز بیست فرسنگ راه پیموده به رود م ِ آندر رسید. عرض این روددو پلطر بود و بر آن پلی از هفت قایق ساخته بودند. پس از عبور از رود مزبور کوروش در یک روز هشت فرسنگ راه رفته بمحلی موسوم به کلس درآمد و در این منزل هفت روز اقامت کرد. در اینجا منون تسالیانی با هزار نفر یونانی سنگین اسلحه وپانصد نفر یونانی ، که سپرهاشان از ترکه ٔ بید بافته بود، به کوروش ملحق شد. بعد کوروش در سه روز بیست فرسنگ دیگر پیموده به سِلن رسید. کِل آرخ که از اسپارت رانده شده بود، با هزار نفر یونانی سنگین اسلحه وهشتصد نفر سبک اسلحه و دویست تیرانداز کرتی در این جا به کوروش رسید، سوسیاس سیراکوزی و سوف نت آرکادی ، هر کدام هزار نفر سنگین اسلحه با خود آورده بودند. در اینجا کوروش در پارکی سان قشون یونانی و قسمت های آن را دید. عده ٔ نفرات یونانی بالغ بر یازده هزار نفر سنگین اسلحه و دو هزار نفر سبک اسلحه بود و عده ٔ سپاه غیر یونانی او، که از مردمان تابع ایران ترکیب شده بود، بصدهزار نفر میرسید. از این محل کوروش ده فرسنگ راه رفته به پلت درآمد و سه روز در آنجا توقف کرد. بعد دوازده فرسنگ راه در دو روز پیموده بشهری رسید، که بازار سرامیان نام داشت و آخرین شهر میسیه بود. پس از آن او سی فرسنگ راه رفته به کایستروپدیوم رسید و ۵ روز در آنجا توقف کرد. در این وقت سه ماه بود که جیره ٔ قشون پرداخته نشده و کوروش تا این زمان تأدیه آنرا بتعلل گذرانده بود. در اینجا یونانیها سخت مطالبه ٔ جیره کردند و در این حال زن سی ینه زیس کیلیکیه بملاقات کوروش رفته وجه معتنابهی به او داد ( کیلیکیه دست نشانده ٔ ایران بود) پس از آن کوروش جیره ٔ چهار ماهه ٔقشون را پرداخت . (باید در نظر داشت که قشون او نمیدانستند، که کوروش بجنگ اردشیر میرود، زیرا او چنین وانموده بود، که مقصودش جنگ با پی سیدیانهاست .م ). پس از آن کوروش ده فرسنگ راه رفته به تمبریوم رسید. در اینجا چشمه ای بود معروف بچشمه ٔ فریگیه از این جا او ده فرسنگ راه رفته به تی ریه اوم درآمد و سه روز در این محل بماند. ملکه ٔ کیلیکیه از کوروش خواهش کرد، که قشون خود را در حال جنگ به او نشان دهد و او برای خاطر ملکه در دشتی سان قشون ایرانی و یونانی خود را دید و بگردونه نشسته از پیش گروهانهای یونانی گذشت . ملکه ٔ کیلیکیه در کالسکه ای از دنبال او حرکت میکرد، وقتی که گردونه ٔ کوروش بوسط صف رسید، او بسرداران یونانی گفت ، که نفرات قشون را بحال حمله درآورند و همین که صدای شیپور برآمد، یونانیها نیزه ها را پیش برده پیش رفتند و بعد تندتر حرکت کرده فریادزنان مستقیماً بطرف چادرهای پارسی دویدند. عده ٔ زیاد از پارسیها ترسیدند، ملکه ٔ کیلیکیه از گردونه ٔ خود پائین آمده فرار کرد و اردو بازاری ها امتعه ٔ خود را گذاشته گریختند. پس از آن یونانیها خنده کنان بچادر خود برگشتند وکوروش از اینجا بیست فرسنگ در سه روز پیموده به ای کونیوم آخرین شهر فریگیه رسید و پس از سه روز توقف سی فرسنگ طی کرده از ولایت لی کااُنی گذشت و چون این ولایت جزو ایالت او نبود، بیونانی ها اجازه داد، که آن را غارت کنند. از این جا کوروش اپیاکسا ملکه کیلیکیه را با منُن یونانی و سپاهی که در تحت فرماندهی او بود، بمملکتش روانه کرد. بعد قشون از کاپادوکیه گذشته و ۲۵ فرسنگ پیموده بشهر دانا، که شهری بزرگ و پرجمعیت بود، درآمد و سه روز در آنجا بماند. در اینجا کوروش امر کرد بیرق دار او را، که مگافرن نام داشت بایک صاحبمنصب جزو از جهت خیانت بزرگی که کرده بودند اعدام کنند. پس از حرکت از این جا، کوروش سعی کرد، که داخل کیلکیه گردد، این راه بقدری تنگ است ، که فقط یک ارابه از آن میگذرد و برای قشونی ، که در مقابل خود اندک مقاومتی بیند، بسیار سخت و غیر قابل عبور است میگفتند که سی ین نه زیس کیلیکیه در این معبر برای دفاع کیلیکیه حاضر شده و کوروش بر اثر این خبر یک روز در جلگه بماند، ولی روز بعد خبر رسید که چون شنیده منوُن از راه دیگر وارد کیلیکیه گردیده و سفاین کوروش و لاسدمونی ، که بفرماندهی تاموس است ، از سواحل یونیه بطرف کیلیکیه می آید، عقب نشسته . توضیح آنکه کوروش ببهانه ٔ اینکه میخواهد ملکه را با مستحفظین بکرسی کیلیکیه برساند، مِنُون را مأمور کرد، که از بیراهه به کیلیکیه برود و سردار یونانی بی مانع به تارس رسیده راه کوروش را به این مملکت گشود. بر اثر این کار، کوروش از کوهستان سرازیر شده پس از طی ۲۵ فرسخ به فارس رسید.
از کیلیکیه تا ایسوس : پادشاه کیلیکیه در این شهر که رودی از میان آن میگذرد قصری داشت ولی او و مردم تارس به استثنای آنهائی که میهمان خانه دار بودند، فرار کرده بجاهای محکم کوهستانی رفته بودند. چون یکصد نفر از قشون منون در موقع عبور از کوهها بدست اهالی کیلیکیه کشته شده بودند، سپاهیان این سردار برای کشیدن انتقام شهر تارس و قصر پادشاه را غارت کردند. همین که کوروش وارد شهر شد، سی ین نه زیس را نزد خود طلبید و او جواب داد، که هیچ گاه بکسی ، که از کوروش هم مقتدرتر بوده تسلیم نشده است و نزد او نخواهد آمد، مگر آنکه کوروش قبلاً بزن او اپیاکسا که پنج روز قبل از کوروش به تارس وارد شده بود قول امنیت بدهد و ملکه او را دعوت کند. بعد کوروش داخل مذاکره ٔ دوستانه با پادشاه کیلیکیه شد و در ملاقاتی که با هم کردند، سی ین نه زیس مبلغ زیادی به کوروش تقدیم کرد و او هم هدایائی که مرسوم است شاهان ایران در مقام مرحمت به اشخاص بدهند به پادشاه کیلیکیه داد. هدایای مزبور عبارت بود از اسبی ، که دهنه ٔ زرین داشت ، یک طوق ، دو یاره ، یک قمه ٔ طلا و یک دست لباس پارسی . بعد کوروش به او قول داد، که مملکت او دیگر دستخوش چپاول نخواهد شد و امرکرد، غلامان او را پس دهند و سی ین نه زیس هر جا که غلامان خود را بیابد، آنها را تصاحب کند.(همانجا، کتاب ۱، فصل ۳). کوروش در تارس بیست روز ماند، زیرا سربازان او در اینجا استنباط کردند، می خواهند آنها را بجنگ شاه برند و می گفتند، که برای این کار استخدام نشده اند. کل آرخ که رئیس قشون یونانی بود خواست آنها را به حرکت مجبور کند ولی نتیجه نگرفت و در حینی که میخواست خودش حرکت کند، به او سنگ پراندند و نزدیک بود سنگسار گردد. بعد چون او دید با زور نمی تواند کاری کند، قشون را جمع کرده ، در ابتداء اشک ریخت و مدتی در حال سکوت بماند. سرداران با حیرت در او نگریسته نیز ساکت ماندند. پس از آن کل آرخ بسربازان چنین گفت : ((از حال من حیرت نکنید، کوروش میزبان من است ، او مرا با احترام پذیرفت بمن ده هزار دریک داد و من این پول را به مصارف شخصی نرسانیدم بل خرج شما کردم و تراکی ها را از خرسونس راندم بعد وقتی که کوروش مرا طلبید از جهت حق شناسی حرکت کردم و شما را هم همراه خود آوردم . اکنون که نمی خواهید مرا پیروی کنید، پس باید یکی از دو کار را بکنم : به شما خیانت کرده به طرف کوروش بروم یا با شما مانده به کوروش دروغ بگویم . کدام تصمیم عادلانه تر است ؟ نمی دانم ، ولی ماندن را اختیار می کنم و حاضرم از دنبال شما بیایم کسی نخواهد توانست بگوید، که من یونانیها را نزد خارجی ها برده به آنها خیانت کردم و دوستی خارجی را بر آنها ترجیح دادم . چون نمی خواهید مرا پیروی کنید من از دنبال شما خواهم آمد و هر چه پیش آمد تحمل خواهم کرد، زیرا من شما را وطن دوستان و رفقای جنگی خود می دانم . بی شما من نخواهم توانست نه دوستی را یاری و نه دشمنی رادفع کنم . پس یقین بدارید که بهر جا روید، من هم خواهم آمد)). سربازان او و دیگران ، چون این نطق بشنیدندتصور کردند، که او قصد ندارد با شاه بجنگد و مشعوف گشتند. بعد کوروش که از این قضیه نگران بود کس فرستاده کل آرخ را طلبید. او ظاهراً عذر خواست و نزد کوروش نرفت ، ولی در نهان پیغام داد، که کارها روش خوبی خواهد داشت و لازم است که او دوباره کسی را فرستاده او را بطلبد. بعد کل آرخ سربازان را جمع کرده گفت : ((کوروش با ما چنان رفتار می کند، که ما با او رفتار کردیم ، او جیره ٔ قشون را نمی دهد زیرا ما نمی خواهیم با او حرکت کنیم . او مرا طلبید و من از رفتن نزد او ابا کردم ، زیرا اولاً خجالت می کشم از اینکه او را کاملاً فریب داده ام و دیگر اینکه می ترسم ، که او در ازای تقصیری که دارم ، حکم توقیف مرا بدهد پس در این حال لازم است در فکر خودمان باشیم ، اگر می خواهیم از اینجا برگردیم ، امنیت لازم است و هر گاه می خواهیم بمانیم باز امنیت لازم است . کوروش شخص نازنینی است وقتی که کسی دوست او باشد، و دشمنی است مهیب ، اگر بخواهد با کسی خصومت ورزد. بی آذوقه سردار و سرباز در حکم واحدند و نمی توانند کاری بکنند، قوای او را هم از سواره نظام و پیاده و کشتی ها می بینید. با این حال بگوئید، که چه بایدکرد؟)). یونانیها در جواب سردارشان نطق های گوناگون کردند: بعضی که از کل آرخ درس گرفته بودند اظهار داشتند که ماندن یا رفتن بی رضایت کوروش اشکالات زیاد دارد. شخصی که در باطن طرفدار نظر کل آرخ بود، چنین وانمود، که میخواهد زودتر به یونان برگردد و گفت : اگر کل آرخ نمیخواهد ما را برگرداند، پس سردار دیگری انتخاب کنیم . آذوقه را از اردوی خارجی ها می خریم و نزد کوروش رفته کشتی یا راهنمائی میگیریم . هرگاه نخواهد راهنمائی هم بدهد، یک بلندی را اشغال کرده می جنگیم و از عهده ٔ کوروش و کیلیکی ها برمی آئیم . دیگری جواب داد، که این پیشنهاد عملی نیست . باید ساده لوح بود، که چنین پیشنهادی را به موقع عمل گذارد. بر فرض اینکه کوروش کشتی بما داد، آیا اطمینان خواهیم داشت ، که ما را غرق نکند. راهنما چه ثمری دارد، اگر آذوقه نداشته باشیم . هر گاه از او آذوقه خواهیم خواست ، پس خوب است ازاو نیز بخواهیم که یک بلندی را هم خودش برای ما اشغال کند. بعقیده ٔ من بهتر است با او داخل مذاکره شده بدانیم ، که می خواهد ما را چه کند اگر برای جنگی می خواهد که مخاطرات و مشقات زیاد دارد، باید ما را راضی بدارد و اگر پیشنهاد ما را نپذیرفت راه بازگشت ما راتأمین کند. همه این رأی را پسندیدند بخصوص که کل آرخ در جواب شخص اولی گفته بود، او حاضر نیست بدین ترتیب یونانیها را برگرداند، ولی هر کس را انتخاب کننداو تابع خواهد بود. بعد چند نفر انتخاب کرده با کل آرخ نزد کوروش فرستادند و او گفت ، چون آبروکوماس دشمن من چنانکه شنیده ام در دوازده منزلی فرات است می خواهم او را تعقیب و مجازات کنم و اگر فرار کرد در آنوقت می بینم که چه باید کرد. یونانیها پس از شنیدن این جواب استنباط کردند که کوروش می خواهد با شاه بجنگد و خواستند که جیره ٔ سربازان را زیاد کند. کوروش قبول کرد، که همه ماهه به جای دو نیم دریک سه نیم دریک به آنها بدهد. (معادل ۲۷ فرانک طلا یا ۱۳۵ ریال .م .) پس از آن قشون حرکت کرد، ولی محققاً کسی نیت واقعی کوروش را نمیدانست (همانجا، کتاب ۱، فصل ۳). آبروکوماس والی سوریه و سردار بود و از طرف اردشیر مأموریت داشت بمصر حمله کند. راجع به کل آرخ اسپارتی رئیس قشون یونانی کوروش ، باید گفت که اوسابقاً حاکم شهر بیزانس ، یکی از مستعمرات یونانی ، در تراکیه بود. بعدها از جهت خشونتی که داشت و نیز بواسطه ٔ نافرمانی ، از کار خارجش کردند و او به سارد آمده از کوروش تمنی کرد، خدمتی به او رجوع کند. شاهزاده ده هزار دریک به او داد و کل آرخ عده ای از سپاهیان اجیر دور خود جمع و شهر خرسونس را از اهالی تراکیه انتزاع کرد. غیر از کل آرخ اشخاصی دیگر نیز در خدمت کوروش بودند، که اسامیشان ذکر شد. پس از رئیس قشون اشخاص معروف قشون یونانی یکی موسوم به آریس تیپ بود و دیگری به مِنون و هر دو از خانواده ٔ آله آد بودند و این خانواده را در یونان از هواخواهان ایران می دانستند. پس از اینها اشخاص دیگری نیز بودند، کوروش از تارس ده فرسنگ در دو روز پیموده برود پساروس رسید وبعد پنج فرسنگ دیگر راه رفته از رود پیراموس گذشت عرض این رود یک استاد (۱۸۵گز) بود از این رود پانزده فرسنگ راه را در دو روز پیموده به ایسوس آخرین شهر کیلیکیه درآمد (ایسوس در کنار خلیج اسکندرون که به دریای مغرب اتصال دارد واقع بود) اینجا کوروش سه روز ماند و سی و پنج کشتی به فرماندهی پی تاگراس لاسدمونی و بیست و پنج کشتی خود کوروش بفرماندهی تامس به او ملحق شدند در این کشتی ها هفتصد نفر لاسدمونی سنگین اسلحه به سرکردگی کری سوف لاسدمونی بودند کشتی ها در ساحل و در نزدیکی خیمه ٔ کوروش لنگر انداختند و چهارصد نفر یونانی سنگین اسلحه که خدمت آبروکوماس را ترک کرده بودند در اینجا به سپاه کوروش پیوستند.
از ایسوس تا فرات : کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۴): از ایسوس کوروش یک منزل طی کرده به دربندهای کیلیکیه و سوریه رسید. اینجا دو دیوار است : آنکه در اینطرف ، یعنی در جلو کیلیکیه ، است بواسطه ٔ سی ین نه زیس و کیلیکی ها حفظ میشد و مدافع دیگری ، که در آنطرف یعنی بطرف سوریه است ، چنانکه میگفتند، شخص شاه بود. در وسط این دو تنگ رودی کارسوس نام جاری است و مسافت بین این دو دیوار سه استاد است (تقریباً پانصد و پنجاه ذرع ) عبور از اینجاها مشکل است زیرا دیوارها تا دریا فرود می آید و در هر کدام از دو دیوار مزبور در بندی باز میشود. (مقصود گزنفون از دیوارها کوههای بلند است و برای فهم مطلب باید گفت ، که دو تنگ سوریه را از کیلیکیه جدا میکند، یکی را که از دریای مغرب دورتر است ، دربند آمان مینامیدند و دیگری را دربند سوریه . تنگ های مذکور معبرهای بسیار باریکی است ، که چهار نفر پهلوی هم بصعوبت میتوانند از آن عبور کنند. چنانکه بیاید اسکندر نیز از این تنگ ها عبور کرد کلیةً باید در نظر داشت ، که اسکندر راه کوروش را پیموده و از تجربیات یونانی ها استفاده کرد. م ).
چون نمیشد دربندها را گرفت ، کوروش بحریه را احضار کرد تا سپاهیان سنگین اسحله این طرف و آن طرف دربند سوریه را گرفته عبور کنند. کوروش تصور میکرد که آبروکوماس چون قوه ٔ بسیار دارد سخت ممانعت خواهد کرد، ولی او همین که خبر ورود کوروش را به کیلیکیه شنید از فینیقیه حرکت کرده نزد شاه رفت . قوه ٔ او را سیصد هزار نفر تخمین کردند. بعد کوروش از دربند سوریه گذشته بشهر می ریاندر نام فینیقی رسید و در اینجا هفت روز بماند. در این محل کس نیاس آرکادی و پاسیون مگاری اشیاء و اسباب قیمتی خود را برداشته و بکشتی نشسته فرار کردند. کوروش نخواست آنها را تعقیب کند لیکن سرداران یونانی را خواسته چنین گفت : کس نیاس و پاسیون ما را رها کرده رفتند ولی باید بدانند که بی اطلاع من فرار نکرده اند زیرا من میدانم کجا میروند و برای من سهل است که با تری رم ها (کشتی های جنگی ) کشتی های آنها را تعقیب کنم اما خدا میداند که من چنین نیتی ندارم و کسی نمیتواند بگوید من از شخصی که با من است استفاده می کنم یا اگر بخواهد خدمت مرا ترک کند او را آزار و اذیت کرده دارائی اش را از دستش میگیرم .بروند هر کجا که میخواهند ولی بدانند که با من بدتراز آن کردند که من با آنها کردم زنان و کودکان آنهادر ترال و در تحت تسلط من اند من آنها را نزد ایشان روانه خواهم کرد تا جائزه شان باشد از رشادتی که قبل از این در خدمت من نمودند. پس از این نطق یونانی هائی که رغبت نداشتند در قشون کوروش بمانند با مسرت حاضر شدند از او پیروی کنند بعد کوروش بیست فرسنگ راه پیموده به خالوس رسید دهاتی که قشون او در آن اردو زد به پروشات تعلق داشت و ملکه این دهات را برای استفاده به کوروش واگذارده بود پس از آن کوروش در پنج روز سی فرسنگ راه پیموده بسرچشمه رود داردس رسید بلزیس والی سوریه در اینجا قصری با پارک عالی داشت درختان پارک را به امر کوروش انداختند و قصر را آتش زدنداز اینجا قشون براه افتاد و در سه روز پانزده فرسنگ راه پیموده بشهر بزرگ و غنی تاپ ساک که در کنار فرات واقع بود رسید عرض فرات در اینجا چهار استاد (۷۴۰ مطر) است قشون در اینجا پنج روز اطراق کرد و کوروش سرداران یونانی را طلبیده گفت : من میخواهم با شاه جنگ کنم و باید این خبر را بسپاهیان داده آنها را برای این کار حاضر کنند سرداران چنین کردند و سپاهیان یونانی به آنها با خشونت گفتند شما قصد کوروش را میدانستید و از ما پنهان میکردیدما با کوروش نخواهیم آمد مگر اینکه جیره ٔ ما را بهمان مقدار که در موقع مسافرت بدربار داریوش میداد بدهد و حال آنکه آن زمان او ما را برای قراولی با خود می برد نه برای جنگ با شاه . (برای فهم مطلب باید در نظر داشت که زمانی که کوروش ببالین پدرش داریوش دوم احضار شد عده ای مستحفظ یونانی با خود داشت . م .) کوروش با وعده های زیاد تقریباً تمام یونانی ها را راضی کرد.
از فرات تا کارماند: بعد قشون کوروش از فرات گذشت و آب تا سینه ٔ آنها می آمد. آبروکوماس درموقع عقب نشینی تمام کشتی ها را سوزانیده بود تا کوروش معطل شود اهالی تاپ ساک نقل میکردند، که از فرات هیچگاه بدون کشتی نمیشد گذشت و این پیش آمد را یک تفضل آسمانی دانسته می گفتند که فرات بشاه آتیه ٔ خود مطیع گشت . بعد کوروش در سوریه حرکت کرده و پنجاه فرسنگ در نه روز طی کرده به آراکس رسید. در اینجا دهات متعددی بود قشون غله و شراب زیاد از این دهات تحصیل کرد و سه روز مانده آذوقه بر گرفت . (توصیف کزنفون از راه در اینجا گنگ است ، اگر قشون کوروش از فرات گذشت چگونه پنجاه فرسنگ در سوریه راه پیموده و دیگر لفظ آراکس چه معنی دارد، باید استنباط کرد، که مقصود کزنفون از سوریه قسمت غربی بین النهرین بوده و از آراکس رودی مانند خابور که بفرات میریزد.م .). بعد کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۵): کوروش داخل عربستان شد و در حالی که فرات را از طرف دست راست داشت ، درمدت ۵ روز سی و پنج فرسنگ را در بیابان های لم یزرع پیمود. این صفحه جلگه ایست صاف مانند دریا و درختی در اینجا دیده نمی شود، زیرا تمام صحرا پر است از افسنتین و هر چه در اینجا میروید، معطر است ولی سایه ندارد. از حیوانات در این صفحه گورخر، غزال و شترمرغ بسیار است . کزنفون توصیف میکند که سوارهای یونانی چگونه شکار گورخر می کردند و این حیوان بچه سرعت میدوید. گوشت گورخر طعم گوشت گوزن را دارد ولی از آن لطیف تر است شترمرغ با پا چنان میدود، که سوار به آن نمیرسد واز این جهت سپاهیان یونانی بزودی از تعقیب شترمرغ هاصرف نظر کردند. پس از عبور از این جلگه قشون به کرُست رسید و این شهر بزرگ در کنار رود ماس کاس واقع است و رود شهر را از هر طرف احاطه دارد، سپاه در اینجا سه روز اقامت کرد، بعد در مدت سیزده روز نود فرسنگ راه پیموده بشهر پیل درآمد و در تمام این راه سپاه کوروش فرات را از طرف دست راست داشت . در موقع عبور از این صفحه عده ٔ بسیار از مال بنه بواسطه ٔ نبودن علیق تلف شد، زیرا این صحرابکلی عاری از علف و درخت است . سکنه ٔ این صحراها از معادن سنگ سنگهای بزرگ استخراج کرده به بابل می برند و از فروش آن معاش خود را تهیه میکنند. در اینجا گندم و جو بدست نیامد و سپاهیان مجبور شدند فقط گوشت بخورند. گاهی سپاهیان مجبور بودند خیلی راه برند، تا به آب و علیق برسند. در این جا کزنفون حکایتی ذکر میکند، تا نشان دهد، که اطرافیان کوروش بچه اندازه او را محترم شمرده اوامرش را اطاعت میکردند: قشون بمعبری رسید، که پر از گل بود و ارابه ّها در گل فرو رفت . کوروش بسپاهیان ایرانی امر کرد ارابه ها را از گل بیرون آرند و چون آنها بتأنی کار میکردند، کوروش به بزرگانی که با او بودند، امر کرد خودشان این کار را کنند و آنها لباس ارغوانی را کنده با قباهای عالی و شلوارهای زردوز و بعضی با طوق ها و یاره ها در گل جستند وچنان با تندی و چابکی این کار را انجام دادند، که هیچ انتظار نمیرفت ، زیرا اینها از بزرگان بودند و عادت باینگونه کارها نداشتند. کلیة کوروش عجله در حرکت داشت و اگر توقف میکرد، فقط برای صرف غذا و تحصیل آذوقه یا کار لازم دیگر بود. او می شتافت تا به اردشیر مهلت برای جمع آوری قشون ندهد. بعد کزنفون گوید، حق با کوروش بود، زیرا وسعت و نیز زیادی نفوس ، که باعث قدرت و زورمندی پارسی بود، در مقابل یک حمله ٔ ناگهانی کوچکترین نتیجه ای نداشت . در آن طرف فرات در مقابل اردوگاه شهر بزرگی بود، که کارماند نام داشت . سپاهیان بدان جا برای خرید آذوقه میرفتند و برای گذشتن از فرات پوستهای چادرهای خود را بکار میبردند. توضیح آنکه درون پوستها را پر از ینجه کرده درزهای آن را چنان محکم میدوختند، که آب به ینجه سرایت نمیکرد. بدین نحو از رود میگذشتند و بعد با خرما، شراب و ارزن ، که در این صفحه زیاد بود، برمیگشتند. پس از آن که قشون کوروش از این جا حرکت کرد در راه جای پای اسب و پهن آن مشاهده شد. این آثار یک دسته از سواره نظام اردشیر بود، که بعده ٔ دو هزار نفر پیشاپیش قشون او حرکت میکرد و علیق و علوفه و آنچه را، که برای قشون کوروش مفید بود آتش می زد. در این جا کزنفون شرح حرکت کوروش را قطع کرده قضیه ٔ اُرُن تاس را بیان میکند. (کتاب اول ، فصل ۶).
قضیه ٔ اُرُن تاس : اُرُن تاس شخصی بود از خانواده هخامنشی و یکی از بهترین سرداران ایران ، او خواست به کوروش خیانت کند و با این مقصود به او پیشنهاد کرد هزار نفر سوار به او بدهد، تا او بدسته ٔ سواره نظام اردشیر، که آذوقه و علیق را معدوم میکرد، ناگهان بتازد. کوروش پذیرفت و او پس از آن نامه ای بشاه نوشته خدمات سابق خود را یادآور شد و خواهش کرد، که شاه بسوار نظام خود امرکند، او را مانند دوست بپذیرند. شخصی که مامور رسانیدن نامه بود، آن را نزد کوروش برد. او اُرُن تاس را احضار و توقیف کرد. بعد مجلس مشورتی از هفت نفر رجال درجه ٔ اول خود تشکیل داده فرمود او را محاکمه کنند و در همان وقت بسرداران یونانی گفت سپاهیان یونانی را تحت اسلحه درآرند. اُرُن تاس محکوم به اعدام گردید و تمام حضار و حتی اقربای او برخاسته کمربند او را گرفتند. کزنفون گوید، که موافق عادات پارسی این اقدام دلالت میکرد، بر اینکه متهم محکوم به اعدام شده و حکم او را اجرا خواهند کرد. اشخاصی که می بایست در پیش او بخاک افتند (یعنی پای او را ببوسند) دراین موقع نیز بخاک افتادند، اگر چه اُرُن تاس نمیدانست که میخواهند او را بکشند (در اینجا سخنان کزنفون متناقض است . اگر گرفتن کمربند علامت اعدام بود، چگونه نمیدانست ؟). بعد اُرُن تاس را بچادر آرتاپارت ، که باوفاترین مستحفظ کوروش بود، بردند و از این ببعد دیگر کسی او را ندید و کسی از روی یقین ندانست ، که چگونه او را کشتند. قشون کوروش پس از آن به ایالت بابل وارد شده دوازده فرسنگ راه رفت . روز سوم کوروش قشون ایرانی و یونانی خود را سان دید و وعده های زیاد بسپاهیان خود داد، زیرا تصور میکرد، که اردشیر روز دیگر در طلیعه ٔ آفتاب حمله خواهد کرد (همانجا کتاب ۱، فصل ۷)، چنین است روایت کزنفون راجع بقشون کشی کوروش تا نزدیکی بابل . حالا باید دید، که اردشیر برای جنگ با کوروش چه میکرد.
تدارکات اردشیر: وقتی که خبر عزیمت کوروش به ایران رسید، دوستان درباری اردشیر به این عقیده بودند، که شاه حمله نخواهد کرد، مگر در وهله ٔ واپسین . حق هم باآنها بود، زیرا اردشیر، برای اینکه از حرکت قشون کوروش ممانعت کند، امر کرده بود در جلگه های بین النهرین خندقی بکنند، که عرضش ده ارش و عمقش بهمان اندازه و طولش صد استاد (تقریباً سه فرسنگ و نیم ) باشد، ولی پس از اینکه کوروش بخندق مزبور رسید، چنانکه بیاید.اردشیر ممانعت از عبور او نکرد و سپاه کوروش به بابل نزدیک شد. از این رفتار اردشیر چنین بنظر می آید، که شاه میخواسته از ایالات غربی ایران عقب نشسته کوروش را بداخله ٔ مملکت بکشاند و در مشرق ایران با او مواجه شود، چه اردشیر سلطنت را حق خود میدانست و تصور میکرد، ایرانیهای مشرق ایران ، که بحق و مشروعیت معتقدند، جداً با او همراهی خواهند کرد. حال بدین منوال بود، تا آنکه تیری باذ یکی از سرداران اردشیر به او گفت ، که این نقشه بد است ، زیرا سپاه او کمتر از سپاه کوروش نیست و با این حال حمله نکردن و ماد و بابل را بدست دشمن دادن خطاست حرف او مؤثر افتاد، اردشیر از جنگ دفاعی منصرف شده تصمیم کرد حمله برد. (پلوتارک ، اردشیر، بند۸). عده ٔ قشون اردشیر را کزنفون یک میلیون و دویست هزار نفر سپاهی پیاده ، شش هزار سوار و دویست ارابه ٔ دارس دار نوشته ، ولی اغراق است ، زیرا کتزیاس ، که خودش در قشون اردشیر بوده ، میگوید عده ٔ نفرات قشون اردشیر از ۴۰۰ هزار تجاوز نمیکرد. پلوتارک و دیودور سی سی لی هم همین عده را ذکر کرده اند. خود کزنفون هم بعد گوید، شش هزار نفر سوار زبده ، که در جلو شاه حرکت میکردند، در تحت فرماندهی آرتاگرس بودند. باقی قشون اردشیر را چهار سردار میبایست اداره کنند:آبروکوماس ، تیسافرن ، گبریاس و آرباس ولی ، چون آبروکوماس پنج روز بعد از جنگ رسید و سیصد هزار نفر ابواب جمعی او در جنگ نبودند، عده ٔ قشون اردشیر در موقع جنگ به نهصد هزار سپاهی و ۱۵۰ ارابه ٔ داس دار میرسید این ارقام هم اغراق است . راجع به آبرو کوماس بالاتر گفته شد، که او مأمور بودلشکری برای حمله کردن بمصر تهیه کند و در سوریه توقف داشت . معلوم میشود، که چون اردشیر از عزیمت کوروش به ایران مطلع شد، او را از سوریه بکمک خود طلبید.
جنگ کوناکسا : کوناکسا محلی بوددر یازده فرسخی بابل از طرف شمال و تصور میکنند، که در نزدیکی خرابه هائی موسوم به کونیش و حالا این محل را خان اسکندریه گویند. در این جا جنگی بین کوروش و اردشیر روی داد، که قطعی بود. این جنگ یکی از وقایع مهم تاریخ بشمار میرود (جهت آن در ذیل بیاید). کیفیات جنگ را مورخین یونانی ، یعنی کزنفون ، کتزیاس و دی نن مختلف نوشته اند. با وجود این مضامین نوشته های آنها این است ، که ذکر میشود.
روایت کزنفون : مورخ مذکور، که خودش در این جنگ در اردوی کوروش بود، چنین گوید (سفر جنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۸): بعد از دخول به ایالت بابل ، چون کوروش تصور میکرد، که روز دیگر در طلیعه ٔ صبح اردشیر حمله خواهد کرد، کل آرخ را بمیمنه ٔ قشون یونانی و منون را به میسره ٔ آن گماشت و خود به تنظیم قشون ایرانی پرداخت . صبح زود چند نفر فراری ، که از قشون اردشیر آمده بودند، خبرهائی برای کوروش آوردند. پس از آن کوروش سرداران و سرکردگان یونانی را خواسته در باب جدالی ، که در پیش بود، شور و با وعده های بزرگ آنها را تشویق کرد. هنگامی که سپاهیان یونانی اسلحه برمیداشتند، عده ٔ آنها را شمردند و معلوم گردید، که سپاه یونانی مرکب از ده هزار و چهارصد نفر سنگین اسلحه و دو هزار و چهارصد نفر سبک اسلحه . سپاه ایرانی کوروش مرکب بود از صد هزار نفر و بیست ارابه داس دار. چون کوروش در هر آن انتظار حمله ٔ دشمن را داشت ، با تمام سپاهش به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکرد. دراین روز بیش از سه فرسنگ راه نپیمود، زیرا برخورد بخندقی که بحکم اردشیر کنده بودند (بالاتر ذکر از آن شده ) در همین جلگه نیز چهار نهر بود، که عرض هر یک بیک پلطر (تقریباً سی ذرع میرسید) و روی این نهرها پلی ساخته بودند. این نهرها فرات را بدجله اتصال میدادند و هر یک بفاصله ٔ یک فرسخ از دیگری حفر شده بود. درکنار فرات بین فرات و خندق معبری است بعرض بیست پا.قشون کوروش از این معبر به آن طرف گذشت و بعد، چون کوروش دید خبر از قشون اردشیر نیست پنداشت ، که او نمی خواهد در این جاهاجنگ کند و قشون خود را از احوال (حاضرجنگ ) بیرون آورد. روز سوم کوروش بر گردونه ٔ خود سوار بود. قسمت اعظم قشون او غیر منظم حرکت میکرد و سپاهیان اسلحه شان را روی ارابه ها یا مالهای بنه گذارده بودند در این وقت که تقریباً ساعت نه صبح بود و قشون کوروش بمحلی ، که میبایست در آنجا اردو بزند، نزدیک میشد ناگاه پاتاگیاس یکی از معتمدین کوروش ، به تاخت در رسید و فریاد زد، که شاه با قشون خود به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکند. وبزودی خواهد رسید. پس از شنیدن این خبر کوروش در حال از گردونه بزیر جست ، جوشن خود را در بر کرده بر اسب نشست و فرمان داد، که سپاهیان اسلحه بردارند. یونانیها هم فوراً بجای خود ایستادند: کل آرخ در میمنه ، پروکسن پس از او، منون با دسته ٔ خود در میسره و هزار سوار پافلاگونی در میمنه نزدیک کل آرخ و یونانی های سبک اسلحه . اما قشون کوروش بسرداری آری یه ئوس ایرانی در میسره جا گرفتند. خود کوروش با ۶۰۰ سوار زبده ، که تماماً سنگین اسلحه بودند و حتی اسبهایشان هم سلاح دفاعی داشتند، در قلب قشون ایستاد. ظهر شد و هنوز قشون اردشیر نرسیده بود. ولی سه ساعت بعد گرد و غباری بزرگ برخاست و تمام جلگه را چنان فرو گرفت ، که روز مانند شب شد. حرکت قشون اردشیر را کزنفون چنین توصیف کرده : ((وقتی که قشون اردشیر نزدیک شد چشم از برق اسلحه ٔ فلزی خیره میگشت و بخوبی صفوف سپاه و زوبین های سپاهیان دیده میشد. در طرف چپ دسته ای از سواره نظام بود که جوشن های سفید در برداشت و از عقب آنها پیاده نظام می آمد، که سپرهایشان از ترکه ٔ بید بافته بود. پس از آنها مصری های سنگین اسلحه می آمدند. سپرهای اینها چوبین و بقدری بلند بود، که به پاهایشان میرسید. (شایان توجه است که کزنفون در ((تربیت کوروش )) هم سپرهای مصریها را چنین توصیف کرده ) بعد سواره نظام و تیراندازان حرکت میکردند تمام این سپاه نظر بملیت سپاهیان بقسمت های جداگانه تقسیم شده و مربعاتی مستطیل تشکیل کرده بودند. در پیشاپیش قشون ارابه های مسلح به داس یکی بفاصله ٔ زیاد از دیگری حرکت میکرد. داس ها را به محور بسته بودند. بعض داس ها در طرفین ارابه و برخی زیر آن بود. این ارابه ها را عمداً بطرف قشون یونانی فرستادند. با این مقصود، که صفوف آنها را درهم شکند.کوروش یونانی ها را قبلاً آگاه کرده بود، که دشمن فریادزنان حمله خواهد کرد و نباید از این جهت بترسند، ولی بعد معلوم شد، که اشتباه کرده قشون اردشیر با سکوت عمیق و با قدم های مساوی و کند پیش می آمد. کوروش ، که با مترجم خود پیگرس نام از جلو صفوف گروهان ها حرکت میکرد به کل آرخ گفت ، با سپاهیان خود بقلب قشون یعنی بجائی که من ایستاده ام ، بیا، ولی چون کل آرخ میدید، که قشون شاه بقدری زیاد است ، که فقط یکی از جناحین آن نصف جبهه ٔ قشون کوروش را میپوشاند، از ترس اینکه مبادا محصور شود، نخواست کنار فرات را ترک کند و به کوروش جواب داد: مراقب خواهم بود که آن چه باید بشود، انجام یابد)). پلوتارک گوید (اردشیر، بند۹): این کار کل آرخ صحیح نبود او چه مقصود داشت و چه مقتضی بود که این راه دور و دراز رابپیماید، جز اینکه به کوروش خدمت کرده او را برتخت نشاند. چون او حقوق و جیره ٔ خود و سپاهیان یونانی ، را از کوروش دریافت میکرد، شایسته بود که فداکاری کرده در جائی بایستد، که بتواند بقشون اردشیر حمله برد نه اینکه در جائی قرار گیرد که نتواند جان سردار خودرا نجات دهد. او میبایست منافع عمومی را بر خطر جان ترجیح داده باشد هیچکدام از قسمت های قشون اردشیر نمیتوانست در مقابل حملات یونانی ها تاب آرد، همین که قشون اردشیر متزلزل میگشت ، شاه کشته میشد یا فرار میکرد و در هر دو صورت کوروش موفق میبود و تاج بر سر میگذاشت . بنابراین شکست کوروش بعقیده ٔ پلوتارک بیشتر ازاین جهت بود، که کل آرخ کوتاهی کرد و کوتاهی او نه از این حیث بود، که کوروش نصیحت او را گوش نکرده در جای خطرناک ، یعنی در پیش قلب قشون خود، ایستاد و جنگ کرد، بلکه از این که کل آرخ نخواست در قلب قشون کوروش قرار گیرد. اگر شاه میخواست قشون یونانی در جائی بایستند، که برای او بی ضررتر از هر جای دیگر باشد، همین موقع را که کل آرخ برگزیده بود انتخاب میکرد. برای فهم مطلب باید علاوه کنیم ، که بقول پلوتارک کل آرخ ، چون میدانست ، که کوروش شجاع و بی پرواست ، به او گفته بود در جائی که مخاطره زیاده است ، مایست و او جواب داده بود: این چه نصیحتی است ، که بمن میدهی ؟ تو میدانی ،که من داعیه ٔ سلطنت دارم و با وجود این میخواهی من نشان دهم که لایق آن نیستم ؟ (اردشیر بند۹). پس از ذکرنظری ، که پلوتارک اظهار کرده روایت کزنفون را دنبال میکنم : قشون اردشیر با قدم های مساوی پیش می آمد و کوروش بفاصله ٔ کمی از جبهه ٔ قشون خود حرکت کرده قوای دشمن و سپاه خود را تماشا میکرد. در این موقع کزنفون از او پرسید، آیا فرمانی دارید؟ کوروش جواب داد بتمام قشون اطلاع دهید، از روده های قربانی ها معلوم شده ، که بهره مندی با ما است (چنانکه گذشت ، این عادت یونانی ها بود، که قبل از جنگ قربانی میکردند و نظر بروده های حیوان موافق قواعدی ، که غیب گوهای آنان داشتند می گفتند نتیجه ٔ جنگ مساعد است یا نه در این موقع کوروش چنین گفته ، تا موافق آداب مذهبی یونانیان دل آنها را قوی کرده باشد.م .). بالاخره وقتی رسید که فاصله ٔ بین دو قشون متحارب بیش از سه یا چهار استاد (۷۴۰ ذرع تقریباً) نبود. در این موقع یونانی ها خواندن لحن جنگی را شروع کرده از جا کندند تا بدشمن حمله برند آنهائی که عقب مانده بودند، با قدمهای سریع میرفتند تا به رفقای خود، که مقدم بودند، برسند و همگی فریادزنان بطرف دشمن میدویدند، ولی ، قبل از اینکه یونانی ها بمسافت تیررسی از دشمن باشند، ایرانی ها برگشته گریختند ویونانیها آنها را سخت تعقیب کردند و چون ارابه رانهاگردونه های شاهی را رها کرده نیز فرار کردند، اسبها ارابه ها را برداشته به این طرف و آن طرف کشیدند و درنتیجه بعض ارّابه ها با قشون اردشیر تصادم کرد و برخی با قشون یونانی . کوروش چون دید که یونانیها فاتح اند دشمن را تعقیب میکنند، شاد گردید و اشخاصی ، که در اطراف او بودند، بخاک افتاده او را شاه دانستند. او بجای اینکه فراریها را تعقیب کند ششصد سوار زبده اش را با خود نگاهداشت و متوجه حرکات اردشیر که در قلب قشون خود بود، گردید اما فرماندهان قشون ایرانی کوروش ، بقول کزنفون در وسط دسته های خود قرار گرفته از آنجا فرمان میدادند. جهت این بود، که از این جا بهتر میتوانستند سپاه را بجائی که لازم است ، برسانند و دیگر در وسط سپاه از خطر محفوظتر بودند. اردشیر چون دید دشمن از جبهه بسواره نظامی که در قلب قرار گرفته و اودر وسط آن است حمله نمیکند، حرکتی کرد مانند آنکه بخواهد پشت سر یونانیها را بگیرد. کوروش از این حرکت نگران شده با ۶۰۰ نفر سوار خود حمله بقوای او برد. سواران مزبور رو بفرار نهادند و آرتاگرس فرمانده آنهابدست کوروش کشته شد. همین که سواران آرتاگرس فرار کردند سواران کوروش بتعقیب پرداخته در دنبال آنها به اطراف پراکندند. در این احوال کوروش شاه را دید و چون نتوانست خودداری کند، فریاد زد ((من مرد را دیدم ))و زوبینی بسینه ٔ او انداخت ، که از جوشنش گذشته جراحتی وارد کرد. در همین موقع شخصی بطرف کوروش زوبینی پرتاب کرد که در نزدیکی شقیقه بزیر چشم او آمد. بعد شاه و کوروش بیکدیگر حمله کردند و از مردان طرفین هر یک بدفاع آقای خود پرداخت . در این حین کوروش کشته شدو هشت نفر از دوستان عمده اش نیز در سر نعش او کشته شدند. بعد کزنفون گوید (سفرجنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۱۰): سر و دست کوروش را بریدند و سپاه اردشیر قشون کوروش را تعقیب کرده به اردوی او داخل شد. آریة فرمانده سپاه ایرانی ، چون اردشیررا فاتح دید، دیگر مخالفت نکرد و با قشون ابواب جمعی خود بمسافت چهار فرسنگ از دشت نبرد دور شده در جائی که شب قبل را بسر برده بود، اردو زد. سپاهیان اردشیر اردوی کوروش را غارت کردند و زن غیر عقدی او میرتو نام اسیر شد. در این وقت اردشیر از یونانیها بقدر، سی استاد دور بود. آنها فراریان قشون شاهی را تعقیب میکردند و پنداشته بودندکه فاتح اند. از طرف دیگر قشون اردشیر اردوی دشمن رامانند فاتحی غارت میکرد. بعد به یونانیها خبر رسید،که قشون شاه اردوی آنان را غارت میکند و کل آرخ با صاحب منصبان خود شور کرد، که با تمام قشون یونانی برای حفظ اردو حرکت کند یا فقط دسته ای را بفرستد. شاه نیز، چون بوسیله ٔ تیسافرن مطلع شد که فراریهای لشکر او را یونانیان تعقیب میکنند، سپاهیان خود را جمع کرده هر یک را بصف خود گماشت . بعد شاه پیش رفت ، مثل اینکه میخواست حمله ای به پس قراول یونانی کند یونانیها ملتفت گردیده برای جنگ حاضر شدند، ولی شاه برگشت و دسته ٔ سپاهیان تیسافرن را برداشته با خود برد. کارهای دسته ٔ این سردار چنین بود که در حمله ٔ اولی یونانیها فرار نکرد و بعد تیسافرن با سواره نظام خود بطول رود فرات حرکت کرده داخل منطقه ٔ سپاهیان سبک اسلحه ٔ یونانی شد و یونانیها به او راه داده سپس تگرگ تیر بر او بباریدند، بی اینکه به یک نفر هم آسیبی رسانیده باشند. پس از آن ، چون تیسافرن دید، که نمیتواند از نو حمله کند، برگشته بطرف اردوگاه یونانی رفت و در این جا قوای خود را بقوای شاه ضمیمه کرد و هر دو با هم پیش رفتند. وقتی که این ها بجناح چپ یونانی نزدیک شدند، یونانی ها ترسیدند. که مبادا این قوّه از پهلو حمله کند و برای احتراز از خطر صلاح دیدند جناح خود را کشانیده تکیه برود فرات دهند. که بعد دیدند شاه با گروهانی ، که آماده ٔ جنگ است ، بطرف آنها پیش می آید، منتظر نشده با حرارت حمله کردند. قشون شاه فرار کرده و یونانی ها آن را تا دهی ، که در آن تپه بود، تعقیب کردند و روی تپه قشون شاه جبهه را تغییر داد. اردشیر در اینجا پیاده نظام نداشت ، ولی روی تپه بقدری سوار بود،که یونانیها نتوانستند بدانند، این جا چه میشود، ولی همینقدر ملتفت شدند، که بیرق شاه عقابی است از طلا،که بالهای خود را گشوده و بر نوک نیزه ٔ قرار گرفته .(این دفعه دوم است ، که منبع یونانی کیفیت بیرق سلطنتی ایران را توصیف میکند و معلوم میشود، که در این زمان علامت سلطنت عقابی بوده با بالهای گشاده ). وقتی ، که یونانیها بطرف تپه پیش رفتند، سواره نظام دسته دسته از تپه به اطراف رفت و تپه بکلی از سپاهیان خالی گردید. کل آرخ صاحب منصبی فرستاد برود و در این محل ها تحقیقاتی کرده راپورت خود را بدهد. این صاحب منصب برگشت و گفت قشون شاهی فرار میکند. آفتاب در شرف غروب کردن بود و یونانیهای مسلح در پای تپه توقف کرده تعجب داشتند از این که چرا نه خود کوروش دیده میشود و نه از طرف او کسی می آید، زیرا یونانیها از کشته شدن او خبر نداشتند و تصور میکردند، که او مشغول تعقیب دشمن است . بعد آنها مشورت کردند، که بار و بنه را بدین جا آرند یا به اردو برگردند. رأی ببرگشتن به اردو شد و وقتی که وارد اردو شدند، دیدند قسمت اعظم اسب های آنها و تمام آذوقه ، آرد و شرابی که کوروش ذخیره کرده بود، تا در موقع ضرورت به یونانیها بدهد، غارت شده . این است آنچه کزنفون راجع بجنگ کوناکسا نوشته و اگر چه کیفیات جنگ تا اندازه ای در هم و برهم است ، بازرویهمرفته این معنی را می بخشد، که جناح چپ قشون اردشیر از حمله ٔ یونانی ها یا جناح راست قشون کوروش عقب نشسته و یونانی ها آنرا تعقیب کرده اند، ولی قلب قشون اردشیر بواسطه ٔ کشته شدن کوروش فائق آمده و پس از آن قشون ایرانی کوروش ، که در جناح چپ و در تحت فرماندهی آری یه ایرانی بوده ، جنگ را بیهوده دانسته و عقب نشسته و چهار فرسنگ دورتر از دشت نبرد اردو زده . بعد یونانی ها، که در تعقیب میسره ٔ قشون اردشیر خیلی دور رفته بودند، حوالی غروب به اردوی خود برگشته دیده اند،که قشون اردشیر، پس از غلبه ٔ بر قلب قشون کوروش ، به اردوگاه قشون کوروش ریخته و آنرا غارت کرده .
روایت کتزیاس و دی نن : کیفیاتی ، که مورخین دیگر یونانی ذکر کرده اند، چنین است : سپاهیان کوروش می پنداشته اند، که اردشیر حمله نخواهد کرد و با نظر حقارت بدشمن مینگریستند، ولی وقتی که خبر رسید، که اردشیر با سپاه زیاد قصد کوروش را کرده و نیز چون لشکر اردشیر دررسید و دیدند، که سپاهیان او با قدم های محکم پیش می آیند، در ابتداء خود را باختند و یونانیها نخواستنداز ساحل فرات در نزدیکی دهی موسوم به کوناکسا حرکت کنند، به این بهانه ، که چون سپاه طرف از حیث عدّه زیاد است احتمال قوی میرود، که محصور شوند. در این احوال کوروش مجبور شد، کاری بکند که دل سپاهش قوی گردد و برخلاف عقیده ٔ سردار یونانی ، در صف پیش جای گرفته با سپاهیان اسپارتی خود داخل کارزار شد. وقتی که دو سپاه بهم افتادند، ارته گرس رئیس کادوسی ها به کوروش برخورد و بقول پلوتارک به او چنین گفت : (اردشیر، بند۱۰): ((ای ظالم تر و دیوانه ترین مرد، که نام کوروش – بهترین نام پارسی – را لکه دار کرده ای ، برای چه سفر شومی این یونانی های پست رابخدمت خود درآورده ای ؟ برای اینکه ثروت پارسی ها را غارت کنند و کسی را، که آقا و برادر تو است ، بکشی و حال آنکه او بیک میلیون مرد، که از تو رشیدترند، فرمان می دهد در حال بتو این نکته مسلم خواهد شد، چه قبل از اینکه روی شاه را ببینی ، سرت بباد فنا خواهد رفت )). این بگفت و زوبینی بطرف کوروش پرتاب کرد، که بسینه ٔ او آمد، ولی بواسطه ٔ خوبی جوشن کوروش اثر نکرد و فقط او را تکان داد. پس از آن ارته گرس ، چون اسب خود را برگردانید، کوروش پیکانی بطرف او انداخت ، که بگردن او آمد. بیشتر مورخین عقیده دارند که بدست کوروش کشته شده . بعد پلوتارک در باب کشته شدن کوروش چنین گوید (اردشیر، بند۱۰))) چون کزنفون در موقعی ، که کوروش کشته شد، حاضر نبود، شرح این واقعه را مختصر نوشته و بنابراین مانعی نیست ، که ما قول دی نُن و کتزیاس را بیان کنیم . اولی گوید، که کوروش چون دید ارته گرس افتاد اسب خود را رانده به گروهانی رسید، که دور اردشیر بودند و به اسب شاه زخم زد. اردشیر در این حال ازاسب افتاد و تیری باذ با عجله او را بر اسب دیگر سوار کرده گفت : (شاها این روز را بخاطر دارید، زیرا چنین روزی فراموش شدنی نیست ). کوروش در دفعه ٔ دوم بخود او ضربتی زد و چون میخواست ضربت سوم را وارد کند، اردشیر رو بهمراهان خود کرده گفت : ((مرگ از این وضع بهتر است )) و به کوروش حمله برد او سر را بزیر افکنده بی پروا بطرف دشمن میرفت ، و حال آنکه از هر طرف تیر میبارید در این موقع اردشیر بطرف او زوبینی پرتاب کردو دیگران نیز تیرهائی انداختند و او افتاد و مرد. بروایت دیگران کوروش از دست یک نفر از اهالی کاریه افتاد و شاه برای پاداش او مقرر داشت ، که در تمام جنگ ها در پیشاپیش قشون برود و سر خروسی را از طلا بر سر نیزه اش دارد، زیرا پارسیها اهالی کاریه را بدین سبب ، که چیزی مانند تاج خروس برخودهای خود دارند، خروس مینامیدند. دومی (یعنی کتزیاس ) شرح قضیه را چنین نوشته : کوروش پس از کشته شدن ارته گرس راست بطرف شاه پیش رفت و شاه هم به استقبال او آمد و هر دو خاموش بودند.آری یه دوست کوروش ضربتی بشاه زد، بی اینکه او را زخمی کرده باشد. اردشیر زوبین خود را انداخت و این زوبین از کوروش رد شده به تیسافرن دوست کوروش خورد و او در حال افتاد و مرد (معلوم است ، که این تیسافرن غیر از تیسافرن معروف است ، که پسر ویدرن (هی درنس یونانی ها) بود زیرا این تیسافرن دوست کوروش نبود. بعضی تصور کرده اند، اسم شخصی ، که کشته شده ساتیفرن بوده و کتزیاس اشتباهاً او را تیسافرن نامیده .م .). بعد کوروش زوبینی بطرف شاه انداخت ، که جوشن او را دریده بقدردو انگشت در سینه اش فرو رفت و از اسب افتاد. در این حال سپاهیان شاه ترسیده فرار کردند، اردشیر برخاسته از میدان جنگ خارج شد و با عده ٔ قلیلی از همراهانش و کتزیاس بطرف تپه ٔ دور از میدان جنگ رفته در آنجا توقف کرد. کوروش با اینکه دشمنانش او را احاطه کرده بودند، بواسطه ٔ حرارت اسبش خیلی دور شد و شب مانع گردید از اینکه دشمنانش را بشناسد. صاحبمنصبان کوروش همه جا در جستجوی او بودند و او بواسطه ٔ فتحی ، که کرده بود گرم کارزار بود، با رشادت در میان سپاهیان شاه اسب خود را میراند و فریاد میکرد: ((بدبختان راه دهید)) و چون این جمله بزبان پارسی میگفت ، اغلب سپاهیان با احترام به او راه میداند، ولی در این حال تیاری ،که بر سر داشت ، افتاد و یک جوان پارسی ، که میتری دات نام داشت و از پهلوی او میگذشت ، کوروش را نشناخت و ضربتی بشقیقه ٔ او در حوالی چشمش وارد کرد. بر اثر این ضربت چندان خون از کوروش رفت ، که او افتاد و بیهوش شد و اسبش آزاد مانده بنای دویدن را در جلگه گذاشت .جل اسب ، که پر از خون بود افتاد و غلام میتری دات آن را برداشت . پس از آن کوروش بهوش آمد. چند خواجه که نزد او بودند، خواستند او را بلند کرده بر اسب دیگر بنشانند و چون او نتوانست بر اسب قرار گیرد، خواست زیر بازوهایش را بگیرند و پیاده راه رود، ولی چنان ازضربت گیج شده بود، که نمیتوانست حرکت کند و بزانو میرفت ، اما میدانست ، که فاتح شده ، زیرا می شنید، که فراریان سپاه اردشیر او را شاه خود خوانده امان میخواستند. در این حال چند نفر از اهل کن واقع در کاریه ، که از مردم فقیر و پست بودند و از پس قشون اردشیر حرکت میکردند، تا پست ترین شغلی بیابند، خواجه سرایان کوروش را از دوستان خود شمرده (یعنی از طرفداران اردشیر دانسته ) داخل جرگه ٔ آنها شدند، ولی از جوشن سرخ رنگ آنها دریافتند، که اینها از طرفداران شاه نیستند، چه سپاهیان شاه جوشن سفید در بر داشتند، بعد یکی از آنها، بی اینکه کوروش را شناخته باشد، زوبینی بطرف او انداخت و عصب زیر زانوی او را برید. کوروش در حال افتاد و شقیقه ٔ مجروح او بسنگی خورد و فوراً درگذشت . این است مضمون نوشته های کتزیاس راجع به کشته شدن کوروش . مصنوعی بودن آنرا درعهد قدیم هم حس کرده اند. زیرا پلوتارک راجع بروایت کتزیاس گوید ((این حکایت را میتوان تشبیه کرد بچاقوی کندی ، که بوسیله ٔ آن کتزیاس با زحمت کوروش را میکشد)) (اردشیر، بند۱۲). فی الواقع طبیعی نیست ، که کشته شدن کوروش در میان گیر و دار جنگ این همه طول و تفصیل داشته باشد. بهر حال حکایت کتزیاس را دنبال میکنیم .مورخ مذکور گوید: پس از آنکه کوروش مرد ارته سیراس ، که ملقب بچشم شاه بود، سواره از نزدیک نعش کوروش گذشت و دید خواجه هائی نشسته گریه می کنند پرسید، این مقتول کیست ، گفتند مگر نمی بینی ، که کوروش است . ارته سیراس تعجب کرده خواجه ها را تسلی داد، به آنها سپرد نعش را حفظ کنند و خود تاخته به اردشیر رسید و مژده ٔ کشته شدن کوروش را به او داد. وقتی که ارته سیراس به اردشیر رسید، او بی حال افتاده از تشنگی و شدّت درد زخم در ضعف بود، ولی پس از آن خواست خودش برخاسته و بر سر نعش کوروش رفته او را ببیند بعد، چون شایع شده بود، که یونانی ها فراری ها را تعقیب و کشتار میکنند،چند نفر را با مشعل ها فرستاد، تا حقیقت قضیه را بفهمند. سپس ساتی بزرن خواجه دید، که اردشیر از تشنگی دارد هلاک میشود و به این طرف و آن طرف دوید، تا مگر آبی بیابد. زیرا، در جائی که اردشیر پناه گاهی یافته بود، یک قطره آب هم بدست نمی آمد. بالاخره او بیکی از اهالی کن که آب متعفنی تقریباً بقدر هشت کُتیل در مشک کثیفی داشت برخورد و آب را گرفته نزد اردشیر برد و او آنرا آشامید. خواجه از شاه پرسید، که آب چگونه بود. او جواب داد که در عمرم هیچ شراب عالی و هیچ آب زلالی را با این لذت نیاشامیده بودم و اگر نتوانم شخصی را که این آب بتو داده است ، بیابم ، تا پاداشی به او دهم ، از خدایان خواهانم ، که او را سعادت مند و غنی بدارد. در این حال سی نفر، که برای دیدن نعش کوروش رفته بودند، برگشته مژده ٔ قتل کوروش را تأیید کردند. مقارن این احوال در اطراف اردشیر سپاهیان زیاد جمع شده بودند و اردشیر بواسطه ٔ حضور آنان جرئت یافته از تپه پائین آمد و با مشعل ها بطرف نعش کوروش رفت . وقتی ، که بسر نعش رسید، موافق قانون پارسی امر کرد، سر و دست راست کوروش را بریده سر را نزد او آرند و بعد سر کوروش را بلند کرده به فراریهائی که هنوز از کشته شدن او در تردید بودند، نشان داد فراری ها بستایش شاه پرداخته بعد بقشون او ملحق شدند و چون بزودی در اطراف شاه ۶۰ هزار نفر جمع شدند، او بطرف اردوگاه رفت .
روایت دیودور: نوشته های این مورخ در زمینه ٔ چیزهائی است ، که مورخین قرون قبل ، بخصوص کزنفون ، ذکر کرده اند. با وجود این دیودور بعضی اطلاعات می دهد، که پیشینیان قبلی در آن باب ساکت اند، مثلاً گوید (کتاب ۱۳، بند۱۹): چون کوروش مساعدت دولت اسپارت را خواست ، لاسدمونی ها سامی یوس امیرالبحر خود را باختیار او گذاشتند و او با ۲۵ کشتی به افس رفت ، تا به امیرالبحرکوروش ملحق شود. بعد دیودور گوید، که امیرالبحر تمام کشتی های پارسی (یعنی کشتی های کوروش ) تامس نامی بود و پس از رسیدن لاسدمونی هابحریه ٔ کوروش ، که مرکب از پنجاه کشتی بود، بطرف کیلیکیه روانه شد. راجع بمعبر تنگ کیلیکیه مورخ مذکور نوشته ، این تنگ بمسافت بیست استاد (۳۷۰۰ مطر) امتداد می یابد و کوههای غیر قابل عبور آنرا احاطه دارد. این کوهها با شیب تند تا وسط راه پائین می آید و در این جا دروازه ای ساخته اند. راجع به سی ین نه زیس پادشاه کیلیکیه دیودور میگوید (همان جا، بند۲۰) که چون او قوه ٔ کوروش را دید نتوانست مخالفت کند و با او همراه شده یکی از پسرهایش را رهنمای قشون کوروش کرد، ولی چون میترسید، که مبادا اقبال با او همراه نباشد، پسر دیگر خود را بدربار فرستاد، تا اردشیر را از کثرت سپاهیان کوروش آگاه کند و نیز بگوید، که تمکین پادشاه ازکوروش از راه اضطرار است و، همین که موقع مساعد در رسد، از کوروش جدا شده بقوای شاه خواهد پیوست . راجع به ۸۰۰ نفر لاسدمونی ، که در ایسوس بقشون کوروش پیوستند، دیودور نوشته ، که این نفرات را افورها (رجال اسپارت ) فرستاده بودند ولی چنان وانمودند که این سپاهان از پیش خود نزد کوروش رفته اند. جهت این بود، که لاسدمونیها نمی خواستند آشکارا با اردشیر جنگ کنند، بل مایل بودند، که قصدشان را تا معلوم شدن نتیجه ٔ منازعه پنهان دارند. تنگ سوریه را مورخ مذکور چنین توصیف کرده : این محل بین دو کوهی واقع است ، که بهم خیلی نزدیک میشوند یکی از این دو کوه مانند دیواری پائین آمده و پر از دره های گوناگون است . دیگری مبداء یگانه راهی است ، که قابل عبور میباشد. این کوه ، که موسوم به لیبان است تا فینیقیه امتداد می یابد. فاصله ٔ بین دو کوه مذکور سه استاد (۵۵ مطر) است ، که با دیوارهای محکم سد شده و در باریک ترین جای آن دروازه ای ساخته اند. (این تنگ ها را از قول مورخین قدیم توصیف میکنیم ، زیرا اسکندر هم از همین تنگ هاگذشته به ایران حمله کرد و در آن زمان هم کسی در این جاهای سخت جلو قشون اسکندر را نگرفت . م .). بعد دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۲): معسکر اردشیر در همدان بود و چنانکه اوفور گفته ، عده ٔ آن به چهارصد هزار میرسید. او تا کنار فرات پیش رفت و خندقی کند، که عرض آن ۶۰ و عمقش ۱۰ پا بود. ارابه ها را مانند دیواری دور این خندق جا داد و تمام بار و بنه و چیزهای بی فایده را در محوطه گذاشت تا سبکبار بمیدان جنگ برود. راجع بجدال کوناکسا مضامین نوشته های مورخ این است : سپاهیان یونانی بواسطه ٔ جنگ طویل پلوپونس ورزیده و سنگین اسلحه بودند، ولی ایرانیها اسلحه شان سبک و خودشان هم تجربه ٔ جنگی نداشتند. بنابراین از سپاهیان اردشیر، آنهائیکه در مقابل یونانیها بودند، زود فرار کردند. چون جنگ شروع شد، کوروش زوبینی انداخت ، که به اردشیر آمد و او از اسب افتاد. سربازانی ، که در اطراف او بودند، بلندش کرده از میدان جنگ بیرون بردند. تیسافرن در غیاب شاه فرماندهی رابعهده گرفت و در رأس سپاهیان زبده حمله کرد. او عده ٔ بسیار از دشمن بکشت و اثر بدی را که از افتادن شاه حاصل بود، ترمیم کرد. کوروش ، که از بهره مندی خود مغرور شده بود، خود را بمیان گیر و دار انداخت و عده ای را بخاک انداخت ، ولی در این احوال بدست یک نفر پارسی ناشناس کشته شد. آری ده که جناح چپ قشون کوروش را فرمان میداد در ابتدا مقاومت کرد، ولی بعد، که دید دشمن میخواهد پشت سرش را بگیرد، از اینجهت و نیز بواسطه ٔ کشته شدن کوروش بجائی پناه برد که میتوانست از حمله ٔ دشمن ایمن باشد. پس از آن کل آرخ ، که پارسیها را تعقیب میکرد، چون دید که قلب قشون کوروش و سپاهیان اجیر دیگر شکست خورده اند، ایستاد و یونانی ها را جمع کرد، زیرا ترسید از اینکه سپاه اردشیر یونانیها را احاطه و تمامی آنها را نیست و نابود کند. سپاهیان فاتح اردشیر به اردوی یونانیها ریخته آنرا غارت کردند و فقط در حوالی غروب جمع شدند، تا به یونانی ها حمله کنند. اینها پافشردند و خارجی ها فرار کردند. پس از اینکه یونانیها عده ٔ بسیاراز دشمن کشتند، چون شب دررسید ستونی بر پا و اسلحه ٔزیاد بر آن نصب کردند. (علامت بهره مندی ) و بعد به اردوی خودشان در پاس دوم شب برگشتند. (کتاب ۱۴، بند۲۴). این است روایت دیودور و باید گفت ، که با وجود اختصار ساده و روشن شرح این جدال را نوشته و پیچ و خم های نوشته های کزنفون و کتزیاس در روایت او دیده نمیشود.بنابراین باید حدس زد، که هر چند دیودور از معاصرین این واقع نبود و تاریخ خود را چهار قرن بعد نوشته ، ولی مدارک او منحصر بنوشته های کزنفون و کتزیاس نبوده .
روایت ژوستن : نوشته های این نویسنده خیلی مختصر است ونسبت به گفته های مورخین دیگر، که ذکر شد، چیزی بر اطلاعات ما نمی افزاید، این است که می گذریم (کتاب ۵، بند۱۱).
کشتگان جنگ کوناکسا: در این باب روایت مختلف است : پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۴): کتزیاس نوشته ، که شاه صاحب منصبی را مأمور کرد، عده ٔ کشتگان قشون او را بشمارد و او اطلاع داد که ۹ هزار نفر است ، ولی این مورّخ ، که خودش مقتولین را دیده بود، عقیده داشت که عده ٔ آنها به بیست هزار میرسیده . بعد پلوتارک گوید، که این گفته هم قابل تردید است (پلوتارک نوشته های کتزیاس را غالباً با تردید تلقی میکند). دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۴): که عده ٔ مقتولین قشون اردشیر ۱۵هزار نفر و کشتگان قشون کوروش سه هزار نفر بود. امااز یونانی ها یکنفر هم کشته نشده بود و فقط عده ٔ کمی زخم برداشته بودند (پذیرفتن این روایت مشکل است ).
خلاصه ٔ جنگ کوناکسا و اثرات آن : مضامین نوشته های مورخین یونانی چنان است که ذکر شد. کزنفون ، کتزیاس ، دی نن ، پلوتارک ودیودور هر یک چیزهائی نوشته و یا روایتی را ذکر کرده اند، ولی جاهائی از نوشته های کزنفون و کتزیاس گنگ وگاهی هم پیچیده و مندمج است . از این روایات چیزی ، که مسلم میباشد، این است : کل آرخ فرمانده قشون یونانی ،پس از اینکه فزونی عده ٔ سپاهیان اردشیر را دیده ، ازترس اینکه محصور گردد، ترجیح داده در ساحل فرات مانده تکیه بر رود مزبور دهد، یعنی نگذارد دشمن از جناحین یونانی ها گذشته پشت سرآنها را بگیرد. کلیه ٔ سپاهیان یونانی مایل به این سفر دور و دراز نبوده اند و معلوم است ، که آنها را فریب داده آورده اند و بعد، برای اینکه متفرق نشوند، جیره و حقوق گزاف به آنها داده اند چنانکه دیودور گوید، که چون کوروش نقشه ٔ خود را آشکار کرد و یونانیها نمی خواستند او را پیروی کنند، وعده داد که پس از تسخیر بابل بهر یک از سربازان پنج مین بدهد خود کل آرخ سردارآنها هم در موقع جنگ میگفته ، ای کاش در خانه ها مانده در این جنگ داخل نمیشدیم . خلاصه پس از اینکه جنگ شروع شده ، چون کوروش دید که یونانی ها موقعی را گرفته از آن حرکت نمی کنند، برای بدست آوردن فتح خود را درگیر و دار معرکه انداخته و بی پروا پیش رفته و کشته شده . پس از آن ، چون موضوع از میان رفته ، قشون ایرانی اوبسرداری آری یه عقب نشسته و بعد پراکنده شده اند. روایت کتزیاس ، با اینکه خودش شاهد قضایا بوده ، چندان مورد اعتماد نیست ، زیرا پلوتارک در چند جای کتاب خود او را جاعل حکایت های افسانه آمیز دانسته و راجع به کیفیات این جنگ هم گوید: ((اگر بخواهیم عقیده ای راجع به کتزیاس بنابر تاریخش داشته باشیم ، نمیتوانیم او را عاری از جاه طلبی بدانیم . او نسبت به لاسدمونی ها و کل آرخ نظر خوب داشته . این است ، که آخری را مردی شرافت مند شناسانده و از هر موقع استفاده کرده ، تا کل آرخ و لاسدمونی ها را بطور شایان جلوه دهد)). (اردشیر، بند۱۴). این است آن چه از جنگ کوناکسا استنباط میشود و باید گفت ، که هر چند اردشیر فاتح شد، با وجود این جنگ مذکور و عقب نشینی قشون یونانی به تمام ایران هخامنشی لطمه ٔ بزرگی زد. عقیده ٔ اکثر مورخین این است ، که جنگ را قشون کوروش باخت ، ولی نه بسبب رشادت قشون اردشیر، بلکه از دو جهت : یکی بواسطه کشته شدن کوروش ، چه موضوع از میان رفت و قشون آسیائی او دیگر جهتی برای فداکاری نمیدید و دیگر از جهت اینکه کل آرخ ، سردار یونانی کوروش ، سردار بدی بود. از نوشته های کزنفون هم پیداست ، که اوامر کوروش را اجرا نکرده و در ساحل فرات مانده . بهر حال این جنگ برای دولت هخامنشی خیلی مضر بود، زیرا نشان داد، که قشون عظیم ایران اهمیت جنگی را فاقد است . این نکته بعدها باعث آمدن آژزیلاس به آسیای صغیر و مخصوصاً موجب قشون کشی اسکندر به ایران شد، زیرا، چنانکه بیاید، اسکندر در موقع قشون کشی به ایران و در مواقع سخت همیشه این جنگ و عقب نشینی ده هزار نفر یونانی را بخاطر سرداران خود می آورد و دل آنهارا قوی میکرد. اما جهت سستی قشون اردشیر، چنانکه ازاین جنگ دیده میشود، همان است ، که بالاتر گفته شد. قشون ایران از دیرگاهی و مخصوصاً از زمان داریوش دوم نه مورد توجه بود و نه بکار می افتاد، زیرا شاه مزبورسیره ٔ خود را بر این قرار داده بود که با پول و قشون اجیر یونانی مقاصد خود را حاصل کند و بر اثر این سیاست قشون ایران خراب و فاقد قوت و قدرت گردیده بود.در خاتمه لازم است گفته شود، که این کوروش در تاریخ موسوم به کوروش کوچک شده در باره ٔ او تقریباً تمام مورّخین به این عقیده اند، که شخصی بود فوق العاده و اگر بهره مند میشد، بواسطه عزم قوی افکار منور و عقیده ٔ راسخ که به اصلاحات مملکت و برگردانیدن ایران به ابهت زمان کوروش بزرگ و داریوش اول داشت ، میتوانست دولت هخامنشی را جوان و از نو نیرومند کند چون چنین نشد، چنانکه بیاید در سلطنت طولانی ایران هخامنشی بیش از پیش رو به انحطاط رفت . بنابراین میتوان گفت ، که در جنگ کوناکسا ایران هخامنشی در سر یک دو راهه واقع شد: راهی که می پیمود و راه اصلاحات اساسی و تجدید قواء. کشته شدن کوروش آنرا در همان راهی که می پیمود نگاه داشت ، تا اینکه بدست اسکندر استقلالش زائل گشت .
تمجید کزنفون از کوروش کوچک :مورخ مذکور راجع به کوروش کوچک چنین گوید: (عقب نشینی ده هزار نفر، کتاب ۱، فصل ۹) چنین بود عاقبت کوروش ، که به اقرار و اعتراف تمام اشخاصی که با او مراوده داشتند، از تمام پارسی هائی که بعد از کوروش قدیم (یعنی کوروش بزرگ ) بدنیا آمدند، بیش از همه قلب شاهی داشت و بیش از همه لایق سلطنت بود. او از کودکی نسبت بتمام اطفال دیگر، که در دربار تربیت میشدند، برتری داشت ، زیرا رسم است ، که پسران بزرگان پارسی در دربار تربیت میشوند، در آنجا متانت می آموزند و چیزی ، که شرم آور باشد، در میان آنها دیده و شنیده نمی شود. این کودکان همواره می بینند یا میشنوند، که کسانی مورد عنایت شاه شده اند و اشخاصی مورد بی التفاتی او و بنابراین از بچگی یاد میگیرند، که حکم کنند و اطاعت ورزند. کوروش از بچگی بیش از هم سالان خود استعداد برای معرفت نشان میداد اشخاصی ، که از حیث خانواده پست تر از او بودند، مانند او اطاعت پیر مردان را نمیکردند. او اسب را بسیار دوست میداشت . با تردستی آنرا اداره میکرد وبورزشهای جنگی ، تیراندازی و افکندن زوبین میل مفرط مینمود و هیچگاه خسته نمیشد. چون به سنی رسید که میتوانست شکار کند، عشقی سرشار به این کار پیدا کرد و بمخاطراتی ، که از دنبال کردن جانوران درنده روی میدهد، حریص بود. روزی چنین اتفاق افتاد، که خرسی به او حمله کرد و او هیچ نترسید و برای مجادله حاضر شد. خرس او را از اسب بزمین افکند و او جراحتی برداشت که جای آن باقی ماند. با وجود این خرس را کشت و به اشخاصی ، که زودتر از همه بکمک او شتافتند، ملاطفت کرد. وقتی که او به امر پدر والی لیدیه و فریگیه و کاپادوکیه گردید و فرماندهی تمام قشونی ، که میبایست در کاستل جمع شوند، با او شد، نشان داد، که وظیفه ٔ مقدس خود میداند که هیچگاه معاهده یاقرارداد و یا قول ساده ای را نقض نکند. از این جهت تمام شهرهائی ، که تابع او بودند، و تمام اشخاص به او اعتماد داشتند و بنابراین دشمنانی که با او داخل معاهده میشدند، یقین داشتند که از طرف او با آنها رفتاری بد نخواهد شد. از این جهت ، وقتی که او با تیسافرن در جنگ شد، تمام شهرها به استثنای می لت کوروش را بر تیسافرن ترجیح دادند و اهالی می لت هم اگر از او میترسیدند، از این جا بود، که او نخواست تبعیدشدگان را بخودشان واگذارد و تا آخر با آنها همراهی کرد… نمیتوان گفت ، که او فریب اشخاص بدذات و متقلب را میخورد،زیرا آنها را سخت مجازات میکرد. در شاه راهها اشخاصی دیده میشدند که پاها یا دست هایشان قطع شده بود و یاچشم نداشتند. بنابراین در ایالات کوروش یونانی یا غیر یونانی ، اگر آزاری بکسی نمیرسانید، میتوانست بی ترس مسافرت کند، هر جا میخواهد برود و هر چه میخواهد باخود بردارد. مسلم بود، که او بیش از همه اشخاص را محترم میداشت ، که در جنگ بیش از همه رشید بودند. اولین جنگی که کرد، با پی سیدیان بود. در این جنگ خود کوروش فرمان میداد و به اشخاصی که از مخاطرات نمیترسیدند، حکومت ولایات مسخره یا هدایای دیگر می بخشید. بنابراین زیردستان او شجاعت را وسیله ٔ خوش بختی ، ترس را عنوان بندگی میدانستند و هر که میخواست طرف توجه کوروش شود، میبایست فداکاری کند و خود را به مخاطره اندازد. اما از حیث عدالت ، اگر کوروش میدید، که کسی میخواهد بواسطه ٔ عدالت امتیازی بیابد، آن کس را تشویق میکرد تا از کسی که از بی عدالتی استفاده میکند، غنی تر گردد. از این جهت در تمام ادارات او انصاف حکم فرما وقشون او قشون واقعی بود. سرداران و صاحب منصبان یونانی ، که از ماوراء دریا بخدمت او داخل میشدند، نه ازاین جهت بود که حقوقی دریافت کنند، بلکه برای اینکه شجاعانه به او اطاعت ورزند، زیرا وقتی که صحیحاً اوامر او را اجراء میکردند، بی پاداش نمی ماندند. این بود که میگفتند کوروش در هر کار بهترین اشخاص را دارد… بعد کزنفون گوید: او بدارائی آشکار کسی طمع نداشت ، ولی سعی داشت که خزائن مخفی را تصاحب کند… کسی نبود، که بقدر کوروش هدایا و پیش کشی دریافت دارد، ولی او این هدایا را نظر بسلیقه و حاجت دوستان خود، درمیان آنها تقسیم میکرد… وقتی که در جائی حضور مییافت و تمام انظار متوجه او میشد، او دوستان خود ر امی طلبید و با آنها با متانت حرف میزد، تا نشان دهد چه اشخاصی مورد احترام او میباشند. من تصور میکنم ، که در میان مردان یونانی و غیر یونانی کسی بقدر او موردمحبت نبود. یکی از دلائل این است : هر چند کوروش از اتباع شاه بود، با وجود این کسی او را رها نکرد، برای اینکه بطرف اردشیر رود فقط اُرُن تاس خواست چنین کند و بزودی ملتفت شد، شخصی را که معتمد خود دانسته بود، نسبت به کوروش بیشتر صادق بوده . بعکس وقتی که کوروش با اردشیر دشمن شد، اشخاصی زیاد بطرف کوروش رفتند. بعض این اشخاص مورد محبت مخصوص شاه بودند، ولی آنها تصور میکردند که شجاعت آنها خریدار بهتری در شخص کوروش خواهد داشت . مرگ کوروش یک دفعه ٔ دیگر نشان داد که او در انتخاب دوستان خود نظری صائب داشت ، زیرا تمام اشخاصی که با او غذا میخوردند، در پهلوی او جنگ کنان کشته شدند. فقط آری یه ، پس از او زنده ماند، زیرا سواره نظام میسره را فرمان میداد و همین که شنید که کوروش کشته شده ، با تمام قشون غیر یونانی ، که در تحت امر او بود فرار کرد. این است تمجیدات کزنفون در باره ٔ کوروش کوچک و اگر بخواهیم آنرا خلاصه کنیم ، باید بگوئیم : کوروش کوچک مردی بوده عدالت پرور، راست گو و درست کردار. خوب را مینواخت و پاداش میداد. بد را سیاست میکرد. امنیت را در ایالات خود محفوظ، شجاعت و فداکاری را محترم میداشت . از کسانی میگرفت و بکسانی میداد. برای رسیدن به مقصود از خطر نمی اندیشید. این صفات همان است ، که در شاهان خوب ایران با تفاوتهائی جزئی در هر دوره ای از ادوار دیده میشود، چنانکه در کوروش بزرگ و داریوش اول و بعض شاهان ساسانی و غیره همین صفات را می یابیم . بنابراین میتوان گفت ، که کزنفون درشخص کوروش کوچک صفات شاهان خوب ایران قدیم را ستوده . نلدکه گوید، از اشخاصی که پس از داریوش اول جانشین او شدند، کوروش بیش از همه لایق است ، که او را با این شاه مقایسه کنند خوش بختی یونان بود، که او شاه نشد، و الا یونانی های زیادی را تابع خود میکرد، بخصوص که در مکتب لیزاندر آموخته بود که چگونه باید به این کار دست زد. (تتبعات تاریخی الخ ، ص ۹۹).
رفتار اردشیر پس از جنگ : پس از ذکر وقایع جنگ کوناکسا مقتضی بود، بلافاصله بشرح احوال قسمت یونانی کوروش کوچک پرداخته از عقب نشینی آن سخن رانیم ، ولی برای نمودن اوضاع ایران آن روز بی مناسبت نیست ، که قبلاً حکایاتی را که مورخین یونانی راجع برفتاراردشیر، پروشات و غیره بعد از جنگ ضبط کرده اند، ذکرکنیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۵-۱۹): اردشیر پس از جنگ هدایای عالی برای پسران ارتِه گرس که بدست کوروش کشته شده بود، فرستاد، پاداشی خوب به کتزیاس و سایر همراهان خود داد و شخصی را از اهل کن ، که آب برای اردشیر داده بود، چندان بنواخت و در باره اش عطاها کرد، که او از گم نامی بیرون آمده غنی و مردی مقتدر شد. اردشیر در تنبیه مقصرین راه اعتدال را پیمود، مثلاً رفتار ارباس مادی را، که از قشون اردشیر بطرف کوروش فرار کرد، و پس از کشته شدن او مجدداً بقشون اردشیر برگشته بود، اردشیر حمل بر خیانت نکرد و گفت ، این شخص ترسو است ، بعد برای مجازات فرمود که این مادی یک زن فاحشه را برهنه کرده بر دوشهای خود بنشاند و با این وضع تمام روز را از صبح تا شب در میدان های شهر و معابر عام بگردد. در باره ٔ شخصی دیگر، که نیز فرار کرده بود و پس از جنگ بخود بالیده می گفت دو نفر از دشمنان را کشته ، اردشیر حکم کرد با درفش سه دفعه زبانش را سوراخ کنند. شخص کاریانی ، که زیر زانوی کوروش را بریده بود، نیز از شاه انعامی خواست و او انعامی فرستاده سپرد به او بگویند: ((شاه این انعام را بتو میدهد در ازای اینکه تو دوم کسی بودی که مژده برای من آوردی زیرا ارته سیراس اول شخصی بود که مژده ٔ مردن کوروش را آورد و تو بعد از او آمدی )). این شخص ، پس از آنکه طرف توجه شد، پنداشت پاداشی ، که شاه بعنوان آوردن مژده داده ، کافی نیست و بنای بدحرفی را گذاشته روزی در حضور شاه گفت : کسی بجز من کوروش را نکشته . شاه در خشم شده امر کرد سرش را از بدن جدا کنند پروشات که حاضر بود، گفت آقا، این شخص حقیر کاریانی را با چنین مرگ ملایم نمیکشند. او را بمن واگذار، تا پاداش صحیحی در ازای کاری که از آن بخود میبالد، در کنارش نهم . اردشیر گفت او را به پروشات ، تسلیم کنند و این زن جلاّدان را خواسته سپرد که او را در مدت ده روز زجر دهند، بعد زبانش را بکشند و فلز داغ چندان در گوشهایش بریزند، تا هلاک شود.(ملکه قسی القلب خواسته بدین بهانه از قاتل پسر خود انتقام بکشد و بشاه هم منت بگذارد، که در ازای جسارت او چنین مجازاتی به او داده .م .). چون اردشیر یقین داشت که کوروش بدست او کشته شده و میخواست تمام مردم هم چنین دانند و گویند، برای مهرداد، که ضربت اولی را به کوروش وارد کرده بود، هدایائی فرستاد و به حاملین آن گفت : به مهرداد بگوئید، این هدایا در ازای جل اسب کوروش است که برای من آورده ای . وقتی که هدایای شاهی را با پیغامی ، که اردشیر داده بود، به مهرداد رسانیدند، او بسیار اندوهناک شد، ولی شکوه نکرد و چندی بعد بواسطه ٔ بی احتیاطی خود بهلاکت رسید. توضیح آنکه ،روزی برای صرف غذا بخانه ای دعوت شد و خواجه های شاه و ملکه مادر شاه هم در آنجا مدعو بودند. مهرداد لباسی را که شاه به او داده بود، پوشید و جواهرات اعطائی را استعمال کرد. وقتی که در پایان صرف غذا میگساری شروع شد، یکی از مقرب ترین خواجه های پریزاد خطاب به مهرداد کرده گفت : وه چه لباس خوبی شاه بتو داده ، چه یاره ها، چه طوق ها و چه قمه ای کسی نیست که با حیرت بتوننگرد و بتو رشک نبرد. مهرداد که از ابخره ٔ شراب مست بود، جواب داد: سپاراسیکس مهربان در مقابل پاداشی که روز جنگ من لیاقت آنرا یافتم این هدایا چه قدر و قیمت دارد؟ خواجه گفت : مهرداد، من رشک بتو نمیبرم ، ولی چون بمثل معروف یونانی حقیقت در شراب است ، این کار بزرگ که تو انجام داده ای ، آیا جز این است که جل اسبی را برای شاه آورده ای ؟ وقتی که خواجه چنین میگفت ، بر حقیقت امر آگاه بود، ولی چون سبک مغزی مهرداد را میدانست ، میخواست او را در این موقع، که قادر بحفظ زبان خود نبود، بحرف بیاورد. مهرداد جواب داد: شما در باب جل اسب یا چیزهای بی معنی دیگر هر چه میخواهید بگوئید، ولی من اعلام میکنم ، که کوروش از این دست هلاک شد و بدست خود اشاره کرد من مانند ارته ِگرس ضربتی ، که بیهوده یا بی اثر باشد، وارد نکردم ، من بشقیقه ٔ او نزدیک چشمش زدم و چون سرش را شکافتم ، او بزمین افتاد و از این زخم درگذشت . مدعوین ، چون این حرف مهرداد راشنیدند، دانستند چه عاقبتی در پیش دارد و چشمانشان را بزیر افکندند. در این حال میزبان چنین گفت : مهرداد، بهتر است بخوریم ، بیاشامیم ، دهاء (ژِنی ) شاه را تصدیق کنیم و این سخنان را که گفتن آن بما نمیرسد، بیک سو نهیم . پس از آن خواجه ، همین که از سر میز برخاست ، نزد پروشات رفته گفته های مهرداد را به او رسانیدو ملکه آنرا بشاه گفت . اردشیر در خشم شد، چه میخواست که تمام مردم غیر یونانی و یونانی یقین داشته باشند، که او در گیرودار زخمی از ضربت کوروش برداشت ، ولی در ازای آن ضربتی به برادرش زد، که او از آن درگذشت . بنابراین بر اثر خشم ، مهرداد را بمرگی که پر از زجر و عذاب بود محکوم کرد و مهرداد در مدت ۱۷ روز جان کند تا بمرد. (پلوتارک کیفیات مرگ مهرداد را نوشته ، ولی چون عملیات جلاد نفرت انگیز است ، از شرح آن قلم باز داشتیم .م .). پروشات پس از اینکه انتقام خود را از شخص کاریانی و مهرداد کشید، به مسابات خواجه ، که سر و دست کوروش را بریده بود، پرداخت ، ولی چون این خواجه بهانه ای بدست ملکه نمیداد، بالاخره او بدین وسیله متشبث شد. پروشات بازی طاس را خوب میدانست و قبل از جنگ با شاه بازی میکرد. بعد از جنگ هم ، پس از اینکه باز طرف عنایت و توجه شاه شد، همواره با شاه ببازی مشغول بود، معاشقه ٔ خود را با دیگران از او پنهان نمیکرد و حتی او را در این راه بکار میبرد. پروشات هیچ گاه از شاه جدا نمیشد و بنابراین استاتیرا بزحمت میتوانست شاه را ببیند و با او صحبت کند. جهت چنین رفتار پروشات از اینجا بود، که نسبت بملکه یعنی زن شاه ، سخت کینه میورزید و دیگر اینکه میخواست نزد شاه مقرب باشد. روزی پروشات دید، که شاه کاری ندارد و میخواهد تفریح کند، موقع را مغتنم دانسته بشاه گفت بهزار دریک بازی کنیم . شاه دعوت راپذیرفت و پروشات عمداً بازی را باخت و هزار دریک داد بعد بطور ساختگی غمگین شد و چون شاه میخواست دل اورا بدست آورد، پروشات پیشنهاد کرد که سر یک خواجه بازی کنند. اردشیر پذیرفت ، ولی به این شرط که هر کدام از طرفین پنج نفر خواجه ٔ امین خود را مستثنی دارد واز میان باقی خواجه ها هر یک را که برنده ٔ بازی بخواهد، میتواند انتخاب کند. پس از آن ملکه مهارت خود رابکار برده بازی را برد و مسابات خواجه را انتخاب کرد و همین که خواجه را بدست آورد، بی اینکه فرصت دهد که شاه از قصد او آگاه شود، جلادان را خواسته امر کرده زنده پوست او را کندند و پس از آن او را روی سه صلیب خوابانیده پوستش را بسه میخ کشیدند. وقتی که شاه از این وحشیگری آگاه شد دردناک گردیده و تنفر خود رانسبت به پروشات اظهار کرد، او خندیده بطور مزاح جواب داد: واقعاً خیلی غریب است که شما برای یک خواجه ٔ بدذات پیر به این اندازه در خشم شده اید، و حال آنکه من هزار دریک باخته ام و هیچ نمیگویم . شاه مغموم گردید، از این که او را فریب داده اند، ولی اقدامی نکرد. اما استاتیرا، که در همه چیز بر خلاف پروشات و مخصوصاً از درندگی او متأذی بود، بشاه گفت پروشات برای کشیدن انتقام کوروش خدمتگذاران تو را یکایک مزوّرانه ووحشی وار هلاک می سازد.
عقب نشینی یونانیها: احوال یونانیهاپس از جنگ . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۱): در طلیعه ٔ صبح سرداران یونانی در جائی جمع شدند و چون دیدند که کوروش نه خودش به اردوی آنها آمد و نه کسی را برای رسانیدن فرمان فرستاد، تصمیم کردند، بار وبنه ٔ خود را بسته پیش روند، ولی مقارن طلوع آفتاب ، وقتی که میخواستند حرکت کنند، پرکلس حاکم تُترانی که از اعقاب دِمارات لاسدمونی بود، با گلوس پسر تامس دررسید و خبر داد، که کوروش کشته شده ، آری یه با قشونش بمحلی ، که در آنجا دو روز قبل اردو زده بود، عقب نشسته و تمام روز را منتظر یونانی ها خواهد بود، زیرا روز دیگر میخواهد بولایت ینیانها برگردد. سرداران یونانی از این خبر بسیار مغموم گشتند. کل آرخ رسولان رابا خی ری ُسف لاسدمونی و منون تسالی نزد آری یه روانه کرده گفت ، به آری یه بگوئید که ما نسبت به شاه فاتحیم و حالا که کوروش نیست ، ما حاضریم آری یه را بر تخت ایران نشانیم ، زیرا این مملکت از آن فاتح است . رسولان حرکت کردند و کل آرخ منتظر جواب شد. سربازان یونانی آذوقه بدست آوردند، گاوها و نیز الاغهای بنه را سربریدندو چون هیزم نداشتند، تیرها و سپرهای چوبین مصریها وسپرهای ایرانیان را، که از ترکه ٔ بید بافته بودند ودر میدان جنگ فراوان بود، جمع کرده بجای هیزم بکار بردند. مقارن ساعت ۹ صبح رسولانی از طرف شاه و تیسافرن وارد شدند. در میان فرستادگان یک نفر یونانی بود فالی نوس نام که تیسافرن او را محترم میداشت ، فرستادگان سرداران را طلبیده از طرف شاه اعلام کردند، که یونانی ها باید اسلحه شان را به او، که فاتح است بدهند و بعد بدربار رفته خواهش کنند، قرار مساعدی در باره ٔ آنها داده شود. یونانیها از این تکلیف خشمگین گشتند و کل آرخ گفت ، که تسلیم اسلحه کار فاتح نیست . سپس او رو بسرداران یونانی کرده گفت : شما جوابی شرافت مندانه بدهید من الاَّن میایم . بعدبیرون رفت ، چون یکی از خدمه ٔ کل آرخ او را صدا کرده بود، تا روده های حیوانی را که در همین موقع قربان کرده بودند، ببیند (یعنی نتیجه ٔ تفأل را بداند). در غیاب او پروکسن تبی رو به فالی نوس کرده گفت : آیا شاه مانند فاتحی اسلحه را میخواهد یا دوستانه و بسان هدیه ای . اگر شق اول است ، چرا میخواهد؟ بیاید بگیرد. هرگاه شق دوم است ، بما بگوید که در ازای این سخاوت سربازها به آنها چه میدهد. فالی نوس جواب داد، که شاه خود را فاتح میداند، زیرا کوروش را کشته و کسی نیست ، که مدعی سلطنت باشد. از این نکته گذشته ، شما اکنون دردرون مملکت او بین رودهائی هستید، که محال است از آن عبور کنید و او آنقدر سپاهی دارد، که اگر آنها را به اختیار شما واگذارد، شما از عهده ٔ کشتن آنها هم برنمیآئید. کزنفون آتنی دراین موقع گفت فالی نوس ، تو خودت میدانی که برای ما چیزی جز اسلحه و رشادت ما نمانده و ما تا اسلحه داریم ، شجاعت هم خواهیم داشت . اگر اسلحه مان را بدهیم ، مانند آن خواهد بود، که خودمان را داده ایم و گمان مکن ،که این یگانه چیزی را، که برای ما مانده ، تسلیم کنیم . فالی نوس خندیده گفت : ای جوان ، تو مانند فیلسوفی حرف میزنی ، ولی بدان که اگر تصور میکنی ، شجاعت شما برقوای شاه غلبه خواهد کرد، تو دیوانه ای . بعد کزنفون گوید: گویند بعضی نرم شده اظهار داشتند، که چنانکه نسبت به کوروش با وفا بودند، میتوانند حالا هم بشاه خدمت کنند، و اگر اردشیر بخواهد آنها را برای سفر جنگی بمصر یا جای دیگر اجیر کند، او را پیروی خواهند کرد. در این احوال کل آرخ برگشت و پرسید: آیا جواب شاه را دادید؟ فالی نوس گفت ، هر کس چیزی میگوید، تو بگو، عقیده ات چیست . کل آرخ ، چون میخواست چنان کند، که خودفالی نوس بگوید، اسلحه تان را ندهید، چنین گفت : فالی نوس ، تو یونانی هستی و ما هم از همان ملتیم . در این موقعی که هستیم ، ما عقیده ٔ تو را میپرسیم ، که چه کنیم . نصیحتی بما ده ، که خوب و شرافت مندانه باشد و این را هم بدان ، هر نصیحتی که بما دهی ، حتماً بعدها در یونان منتشر خواهد شد. فالی نوس مقصود کل آرخ را فهمیده از آن منحرف شد و چنین گفت : اگر در هزار احتمال یک احتمال بهره مندی برای شما بود، می گفتم اسلحه را ندهید، ولی چون در مخالفت با شاه هیچ امید بهره مندی نیست ، نصیحت میکنم بهر نحو که بتوانید خودتان را نجات دهید. پس از این جواب کل آرخ گفت ، حالا که چنین است ، برو بشاه بگو: اگر ما باید دوستان شاه باشیم ، اعتبار ما با داشتن اسلحه بیش از آن است ، که فاقد آن باشیم واگر باید با شاه بجنگیم پس بهتر است ، که این جنگ راقبل از دادن اسلحه بکنیم . فالی نوس گفت : این جواب رابشاه ابلاغ میکنم ، ولی مطلب دیگری هم هست ، که باید جواب آن را بدهید. شاه میگوید: اگر در اینجا بمانید، بین او و شما متارکه است اگر پیش یا پس روید، جنگ است . کل آرخ جواب داد، بسیار خوب ، این پیشنهاد را میپذیریم فالی نوس پرسید چه چیز را می پذیرید متارکه یا جنگ را. کل آرخ باز جواب داد، اگر در اینجا باشیم متارکه را و هر گاه پیش یا پس رویم جنگ را. با این جواب مقصود فالی نوس حاصل نشد، چه او میخواست بداند که یونانیها چه خواهند کرد، در همان جا میمانند یا حرکت خواهند کرد. فالی نوس با رسولان شاه برگشت و بعد رسولانی ، که یونانیها نزد آری یه فرستاده بودند، وارد شدند، ولی منون در اردوی آری یه مانده بود. فرستادگان گفتند، آری یه میگوید نمیتوانم دعوی سلطنت نمایم ، زیرا پارسی های زیادی هستند که بر من اولویت دارند و هرگز زیر بار من نروند. اگر یونانیهامیخواهند، با من عقب نشینی کنند، شبانه به توقف گاه من بیایند، و الا صبح زود حرکت خواهم کرد. کل آرخ جواب داد، اگر ما بشما ملحق شدیم ، چنانکه گفتید بکنید، والا چنان کنید که صلاح خودتان را در آن دانید. پس از این جواب حوالی غروب او یونانیها را خواسته به آنها گفت : ((دوستان من ، من قربانی کردم و روده های قربانی مساعد با ستیزه کردن ما با شاه نیست ، زیرا از دجله ، که بین ما و شاه است ، بی یکعده کشتی نمیتوان گذشت و ما کشتی نداریم اینجا هم نمیتوان ماند، زیرا آذوقه نداریم و روده های قربانی مساعد است ، که ما نزد دوستان کوروش رویم . بنابراین باید امشب حرکت کرد. در این جاکزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۲): راهی را که یونانی ها از اِفِس واقع در ولایت ینیانها تا دشت نبردپیموده بودند، به حساب آنها چنین بود: نود و سه منزل یا پانصد و سی و پنج فرسنگ و یا شانزده هزار و پنجاه استاد. از دشت نبرد هم تا بابل ، چنانکه میگفتند، سیصد و شصت استاد (تقریباً یازده فرسنگ ) است . بعد مورخ مذکور حکایت خود را دنبال میکند: چون شب شد میلتوسیت تراکی با چهل نفر سوار و تقریباً سیصد نفر پیاده تراکی گریخته بطرف شاه رفت و کل آرخ با بقیه ٔ یونانی ها حرکت کرده نصف شب به اردوگاه آری یه رسید. یونانیها صفوف خود را آراسته اسلحه را در پیش صف ها زمین گذاشتند و صاحب منصبان و سرداران بهیئت اجتماع نزد آری یه رفتند. در این ملاقات سرکردگان یونانی با سردار و صاحب منصبان ایرانی عهدی منعقد داشته قرار دادند، که یونانی ها و ایرانی ها با هم دوست و متحد باشند و ایرانی ها رهبران یونانی ها گردند. قبل از انعقاد معاهده یک گراز، یک گاو نر، یک گرگ و یک قوچ قربان کردند و خون این حیوان ها را در سپری ریختند، بعد یونانیها شمشیری و ایرانی ها نیزه ای درآن فرو بردند. سپس کل آرخ با آری یه در باب راه مذاکره کرد و آری یه گفت ، که اگر از همان راه که آمده ایم ، برگردیم ، آذوقه نخواهیم یافت . پس باید راهی دیگر پیش گیریم و چنان با سرعت حرکت کنیم ، که قشون شاه بما نرسد یعنی فرار کرده باشیم . در طلیعه ٔ صبح قشون ایرانی و یونانی حرکت کردند. بعدازظهر بنظر سپاهیان آمد، که قشون شاه از دور می آید. یونانی هائی ، که خارج از صف حرکت میکردند، داخل صفوف خود شدند وآری یه ، که بواسطه ٔ زخمش روی گردونه بود، پیاده شده جوشن در بر کرد،ولی بزودی مفتشین برگشته خبردادند، که گرد و خاک ازسواره نظام شاه نیست ، بل از مالهای بنه است ، که در چراگاه اند از این خبر استنباط کردند که اردوی شاه نباید دور باشد، زیرا از دهات هم جوار هم دود برمیخاست .چون قشون یونانی بعلاوه خستگی در تمام روز چیزی نخورده بود و دیر هم بود، کل آرخ صلاح ندانست ، حمله بدشمن کند، ولی از راه هم دور نشد، تا تصور نرود، که فرار کرده . مقارن غروب آفتاب ، او با پیش قراول خود در دهاتی توقف کرد که قشون شاه حتی چوبهای خانه های آنرا غارت کرده بود. با وجود این وحشت یونانی ها زیاد بود، تا آنکه کل آرخ به آنها فهماند که او سالم است و خطری نیست . متارکه : بعد بقول کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳): مقارن طلوع آفتاب رسولانی از طرف اردشیر آمدند و به پیشقراولان گفتند، که میخواهند با سرداران یونانی در باب متارکه مذاکره کرده اوامر شاه را برسانند وجواب یونانی ها را برای شاه ببرند. کل آرخ گفت بشاه بگوئید، که چون ما آذوقه نداریم ، باید بجنگیم ، تا رفعگرسنگی کنیم . رسولان این جواب را رسانیده برگشتند و گفتند، که شاه این تقاضای آنها را صحیح میداند و بلدهائی با خود آورده اند، تا اگر متارکه انجام شد، یونانی ها را بجاهائی برند که آذوقه در آنجا زیاد است . پس از آن متارکه منعقد شد و یونانی ها را به دهاتی راهنمائی کرده گفتند، که میتوانید آذوقه برگیرید. در این حال شعف یونانی ها را حدی نبود، زیرا سابقاً علاوه بربی آذوقه گی وحشت آنها هم زیاده بود: بهر حادثه که برمیخوردند، میلرزیدند و از عاقبت آن نگران میشدند. این محل گندم ، نبید و مشروب ترشی که از میوه درست میکنند فراوان داشت . کزنفون تمجید زیاد از خرمای اینجا کرده گوید، که خرمای یونان را در اینجا نوکرها میخورند و خرمای اینجاها مانند کهربای زرد و خیلی درشت است . بعد او گوید در این جا برای اولین دفعه سپاهیان مامغز درخت خرما خوردند شکل آن زیبا و طعمش بسیار گواراست ، ولی اشخاصی ، که آنرا خوردند، به سر درد شدید مبتلا گشتند. وقتی که سر درخت خرما را می برند، تمام درخت خشک میشود.
قرارداد تیسافرن با یونانی ها: برحسب نوشته های کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳) یونانی ها سه روز در این محل ماندند و در اینجا تیسافرن با برادر زن شاه و سه نفر پارسی دیگر و غلامان زیاد از طرف شاه بزرگ برای مذاکرات با یونانی ها وارد شد. سرداران یونانی به استقبال او رفتند و تیسافرن بتوسط مترجمش به آنها چنین گفت : یونانیها، من در مملکتی مسکن دارم ، که در همسایگی یونان واقع است . چون دیدم شما دوچار بدبختی شده و چاره ای ندارید از شاه درخواست کردم اجازه دهد شما راسالماً بیونان برسانم . گمان میکنم ، که این رفتار من نه در شما حق ناشناسی تولید کند ونه در جائی از یونان . با این نیت عریضه بشاه داده اظهار کردم ، که از طرف شاه عین عدالت خواهد بود، که این عنایت را در باره ٔ من بکند، زیرا من اول شخصی بودم ، که خبر کشته شدن کوروش را به او دادم و پس از این خبر او را کمک کردم و از تمام اشخاصی ، که مأمور جنگ با یونانی ها بودند، تنها من فرار نکردم و پس از اینکه راهی برای خود باز کردم ، بشاه ، که پس از کشته شدن کوروش به اردوی شما حمله کرده بود، ملحق شدم و با سپاهی ، که در تحت فرماندهی من است و نسبت بشاه کاملاً باوفا می باشد، قشون غیر یونانی کوروش را تعقیب کردم شاه در جواب بمن وعده داد در این باب شور کند و مرا مامور کرد از شما بپرسم ، که چرا بر ضدّ او اسلحه برداشتید. از شما میخواهم ، که جواب ملایمی بدهید، تا برای من اجرای منظوری ، که دارم و در نفع شما است ، سهلتر گردد. یونانیها برای مشورت دور شدند و پس از شور بتوسط کل آرخ چنین جواب دادند: اجتماع ما برای جنگ با شاه نبود، ما بر ضداو براه نیفتادیم . کوروش هزار بهانه بافت برای اینکه ناگهان بر شما بتازد و ما را بدینجا بکشاند، ولی ، وقتی که او را در خطر دیدیم ، در مقابل خدایان و خلق شرم داشتیم ، که پس از آن همه خوبی ها، که از او دیده بودیم ، به او خیانت کنیم . از زمانی ، که کوروش مرد، ما دیگر منازعه ای با شاه در سر سلطنت نداریم و نیز جهت ندارد، که ممالک او را غارت کنیم و در قصد حیات اوهم نیستیم . اگر کسی ما را آزار نکند، حاضریم بمملکت خود برگردیم ، ولی اگر در قصد آزار ما باشند، ما بکمک خدایان از خود دفاع خواهیم کرد. هر گاه نسبت بما فتوت نشان دهند ما سعی خواهیم کرد، که از این حیث هم بر ما فایق نیایند. پس از شنیدن این سخنان تیسافرن گفت ، من مفاد این نطق را بشاه ابلاغ خواهم کرد و جواب او را بعد بشما میرسانم ، ولی تا مراجعت من متارکه باید برقرار باشد و ما بشما آذوقه میرسانیم . روز دیگر نیامد و یونانی ها باز دوچار نگرانی شدند. روز سوم تیسافرن وارد شده گفت ، من از شاه اجازه ٔ نجات دادن یونانیها را تحصیل کردم ، و حال آنکه عده ٔ کثیری از پارسی ها مخالف آن بوده میگفتند، موافق حیثیت شاه نیست اشخاصی را، که اسلحه بر ضد او برداشته اند، بگذارد بروند. حالا شما میتوانید مطمئن باشید، ممالک ما خصومت باشما نخواهند ورزید و ما شما را صحیح و سالم بمملکت خودتان برمی گردانیم . آذوقه ٔ شما را هم میرسانیم ، ولی شما هم باید ممالکی ، را که از آن عبور میکنید، غارت نکنید. اگر پول آذوقه ٔ شما را رسانیدیم ، آنچه برای خوردن و آشامیدن لازم دارید، بخرید و اگر نرسانیدیم ، بقدری که آذوقه لازم دارید از محل ها تحصیل کنید. این شرائط را یونانیها پذیرفتند و طرفین قسم یاد کرده دست بیکدیگر دادند. پس از آن تیسافرن گفت ، حالا من بایدبحضور شاه روم ، تا به این مسئله خاتمه دهم . بعد برمیگردم ، که حرکت کرده به ایالت خود مراجعت کنم (تیسافرن والی ایالات کوروش بود) و شما را هم بیونان برگردانم . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۱، فصل ۴): پس از آن یونانیها و آری یه ، که در مقابل یکدیگر اردو زده بودند، منتظر مراجعت تیسافرن شدند. بیست روز گذشت و او نیامد. در این مدت برادران و سایر اقربای آری یه به نزد او آمده اظهار داشتند، که شاه حاضر است او را عفو و از گذشته ها صرف نظر کند. از این زمان ملاحظه ٔ آری یه و سپاهیان او از یونانیها کمتر شده بدرجه ای رسید، که باعث دلتنگی یونانیها گردید و آنها نزد کل آرخ رفته چنین گفتند: برای چه در اینجا مانده ایم ؟ مگر نمیدانیم ، که شاه حاضر است بقیمت گزاف هم که باشد ما را بهلاکت برساند، تا بار دیگر یونانیها جرئت قشون کشی را بر ضدّ شاه بزرگ نداشته باشند. شاه میخواهد، ما در اینجا %

اِمکان اِرسال دیدگاه در این نوشته وجود ندارد - دیدگاه ها قفل شده اند

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید


کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + ""