۱۶م بهمن، ۱۳۹۰
بخش چهارم داستان باستانی گیلگمش : گیلگمش به تلخی برای دوستش انکیدو گریست. چون یک شکارچی آواره بیابان شده در دشتها خروشید و با آزردگی گفت:« چگونه می توانم بیارامم، چگونه می توانم در آرامش باشم. اندوه، در قلب من جای گرفته است. برادرم اکنون چگونه است و من پس از مرگ چگونه خواهم بود. از آن رو که از مرگ درهراسم تا بدآنجا که می توانم خواهم رفت تا اوتنا پیشتیم Utnapishtim کسی که او را ” دور افتاده ” Favaway می نامند، بیابم. چون او به جمع خدایان راه یافته است ». بدینگونه گیلگمش در بیابان سفر کرد، در چمنزارها سرگردان...




